تبليغاتX
یک اصلاح طلب
جبهه مشارکت ایران اسلامی با صدور بیانیه‌ای تحلیلی دلایل خود را برای حمایت از مهندس موسوی در انتخابات آتی ریاست جمهوری اعلام کرد.


به گزارش «موج سوم»، متن کامل بیانیه جبهه مشارکت بدین شرح است:

"بسم الله الرحمن الرحیم

سی سال از پیروزی انقلاب اسلامی ایران می‌گذرد. انقلابی که اساس آن مردمسالاری سازگار با دین رحمانی و مقابله با استبدادو استعمار بود. انقلابی که در پی رهایی انسان‌ها از هر قید و بندی جز عبودیت الهی بود و آینده‌ای ممزوج از رفاه و معنویت را نوید می‌داد.

ملت بزرگ ایران به ندای حق‌طلبانه و آزادی خواهانه امام عظیم الشأن خود پاسخ گفت و با تمام وجود نه فقط در خلق بزرگ‌ترین انقلاب مردمی توفیق یافت بلکه برای حفظ آن در برابر تمامی توطئه‌ها و دسیسه‌های دشمنان آن ایستاد و حماسه‌های بزرگ ایثار و فداکاری را آفرید بدان امید که ایران اسلامی سرآمد انسانیت و مروت، انصاف و عدالت، پیشرفت و کارآمدی در منطقه خود و الگویی برای انسان‌های به جان آمده از مادیت بی‌روح در سرتاسر جهان باشد.

اینک نسل اول انقلاب و نسلهای بعدی با چشمانی نگران ولی دل‌هایی امیدواربه افقی می‌نگرند که اگرچه روشن است اما سختی و موانع فراوانی در راه آن وجود دارد که جز با همت بلند تک تک ایرانیان و با اراده مصمم مردان وزنان پیشتاز مخلصی که سربلندی ایران از هر چیز برای آنها مهم‌تر است تحقق آن آرمان‌های بلند محال می‌نماید.

تأسف از این بالاتر نیست که امروز به سبب سوء مدیریت دولت نهم پایه‌های توسعه کشور که علی‌رغم کاستی‌ها و دشواری‌های فراوان در مدت ربع قرن استوار شده بود آسیب جدی دیده است و به دلیل سوء استفاده از ارزش‌های دینی و شعارهای انقلابی، ذهن نسل جوان کشور را نسبت به شعارها و آرمان‌های انقلاب مغشوش کرده است.

امروز در عرصه فرهنگ آنچه بارز است تلاش برای حاکمیت انحصاری یک گفتمان فرهنگی خاص و نادیده گرفتن خلاقیت‌های فرهنگی و هنری و اعمال سانسور و فشار روزافزون همه جانبه‌ بر صاحبان اندیشه و فرهنگ و هنر است که نتیجه آن فقر شدید در عرصه تولید فکر و تالیف کتاب و نشر، کاهش چشمگیر مؤسسات مولد فرهنگی غیر وابسته، توقیف پی در پی آثار سینمایی، کتب و نشریات و نیمه جان شدن رسانه‌های آزاد و مستقلی است که به نوبت در برابر تحمیل های سیاسی، اقتصادی و امنیتی به نابودی می رسند. دانشگاه‌ها به عنوان مظهر توسعه کشور آنچنان گرفتار مشکلات گوناگون شده‌اند که علیرغم تبلیغات فراوان در باره رشد و توسعه علمی و مصادره همه پیشرفت‌های زمان‌های گذشته به نام خود حتی برخی مسؤولان فعلی دانشگاه‌ها را به فغان در آورده است.

در عرصه اجتماع، اعمال محدودیت و سرکوب شدید نهادهای مدنی، نادیده ‌گرفتن اولیه‌ترین حقوق شهروندان حتی در حوزه زندگی خصوصی، فشار روزافزون و بهانه‌جویی ‌های عجیب و غریب نسبت به نسل جوان، بخصوص دختران و زنان، نابرابری حقوقی بین شهروندان ایرانی و نادیده گرفتن حقوق مسلم و قانونی قومیت‌های ایرانی و بی توجهی به مطالبات قانونی اقلیت های مذهبی و قومی، نادیده‌ انگاشتن تنوع فرهنگی و نقش فرهنگ‌های بومی در آفرینندگی پر بار و مولد ایرانی و از همه مهم‌تر حاکمیت تحجر و توهم و واپس‌گرایی و عوام فریبی از جمله مشکلاتی است که در سال‌های اخیر بروز و ظهور فوق‌العاده ای پیدا کرده است. و این همه سبب بروز ناهنجاری‌های هولناک فرهنگی و اجتماعی شده است که ما هر روز در عرصه‌های عمومی و خصوصی و در رسانه‌ها و شبکه‌های مختلف اطلاع رسانی با آن مواجه بوده‌ایم.

در عرصه سیاست داخلی، از دولتی که اصولاً اعتقادی به دموکراسی ندارد و در بیان و رفتار خود مردمسالاری را به سخره می گیرد جز این انتظار نیست که همه مظاهر مردمسالاری از قبیل رسانه‌های آزاد، تحزب، تشکل‌یابی مردم، انتخابات آزاد، آزادی‌های مشروع مانند آزادی بیان، آزادی اجتماعات و حتی آزادی عقیده به شدت مورد تهدید قرار گیرد. بر خورد با دانشجویان و دانشگاهیان، زنان و کارگران و اساسا فعالان حوزه مدنی از جمله تبعات این دیدگاه دموکراسی ستیزدر دولت نهم است. تعطیلی و فشار بر روزنامه‌های مستقل که مستقیماً توسط وزارت ارشاد و بدون هیچ ظاهرسازی قانونی صورت می‌گیرد و نیز بستن و اعمال محدودیت‌های مختلف نسبت به سایت‌های رسمی و غیر رسمی اطلاع رسانی از نگران کننده ترین حرکات آزادی ستیزی است که متأسفانه امروز به یک رویه تبدیل شده است.

در عرصه سیاست خارجی نیز انزوای کم نظیر ایران که در هیچ دوره‌ای از تاریخ پس از انقلاب سابقه نداشته است حاصل بی‌تدبیری، خام‌اندیشی، گفتار و کردارهای غیر منطقی و بر خلاف منافع ملی بوده وسبب شده است فشار مضاعفی بر ملت ایران چه از نظر وجهه بین‌المللی و چه از نظر تضییقات اقتصادی و معیشتی تحمیل شود.

در عرصه مدیریت اجرایی، شخصی کردن امر مدیریت و سیاست از سوی رئیس دولت و عبور بی‌محابا از همه حدود قانونی و امتیازدهی‌های بی‌حساب و کتاب سیاسی و جناحی، حذف و انحلال نهادهای تصمیم‌ساز و برنامه‌‌ریز و از میان بردن سرمایه‌های اجتماعی و فرهنگی و بی‌توجهی به امر برنامه‌ریزی در توسعه، کارشناسی، تخصص و تجربه که گرانبها‌ترین دستاوردها و سرمایه‌های اداره کشور در دهه‌های گذشته بوده است، همه آنانی را که به سرنوشت ایران می‌اندیشند، به طور جدی نگران کرده است.

شاید بسیاری از مسائل فوق از دیدگاه صاحب نظرانی که چهار سال پیش مردم را از رأی دادن به رئیس دولت نهم بر حذر داشتند قابل پیش‌بینی بود اما آنچه امروز ما در عرصه اقتصاد کشور شاهد هستیم به راستی غیر قابل باور است. دولتی که بر اساس تخریب دستاوردهای گذشتگان و متهم کردن زمین و زمان به فساد و ناکارآمدی و گذراندن وقت به دعواهای سیاسی و حزبی و چشم‌پوشی بر مشکلات معیشتی مردم روی کارآمد امروز به گونه‌ای عمل کرده است که کمتر حامی و مدافعی برای سیاست‌های اقتصادی خود باقی گذاشته است و برای سرپوش گذاشتن بر بی‌کفایتی خود حتی بر چهره متحدان دیروز خود نیز چنگ می‌اندازد و در صدد است به مدد امکانات تبلیغی کم‌نظیری که از بیت‌المال در اختیار گرفته است (اعم از صدا و سیما و روزنامه‌های پر هزینه و تریبون‌های مختلف) شکست فاحش خود در این عرصه را به خاطر کارشکنی و عدم همراهی دوستان متحد دیروز خود در باور مردم بنشاند و با توزیع مستقیم پول در بین بخش هائی از مردم پرهزینه‌ترین ستاد انتخاباتی را نه فقط در کشور ما بلکه در سرتاسر منطقه براه بیندازد.

تأملی در زندگی روزمره مردم و بررسی شاخص‌های کلان اقتصادی بیانگر آنست که دولت نهم هر چند، تا پایان سال 1387 بیش از 220 میلیارد دلار (نزدیک به 5/1 برابر کل دوران دولت اصلاحات)از منابع ارزی کشور را به مصرف رسانده است اما نه تنها پول نفت بر سر سفره‌های مردم آورده نشده بلکه سفره‌های آنان نیز با تهدید جدی تورم و کمبود روبرو بوده است. سیاستهای غیر علمی و غیر کارشناسانه و تبلیغاتی رییس دولت مدعی مبارزه با مافیای اقتصادی بیشترین رانتهای اقتصادی را نصیب برخی باندها و گروههای ویژه کرده است.

کاهش نرخ رشد سرمایه‌گذاری‌های داخلی و همچنین روند رو به کاهش سرمایه‌گذاری‌های خارجی در داخل کشور، گسترش حضور نهادهای نظامی و امنیتی در حوزه‌های سودآور اقتصادی و محدود کردن دامنه فعالیت ‌های بخش خصوصی، کاهش چشم گیر رشد بخش صنعت و افزایش بی‌رویه نقدینگی کشور نمونه‌های بارزی از ناکارکردی بخش اقتصادی است که به صورت تورم لگام گسیخته و رو به رشد زندگی روزمره مردم کشور را با مشکلات و نگرانی‌های فراوان روبرو کرده است.

آری، آنچه را که حاصل عملکرد چهار ساله دولت نهم است در یک کلمه می‌توان تخریب بسیاری از دستاوردهای انقلاب اسلامی، اعم از مادی و معنوی دانست که ترمیم آن بی‌شک کار آسانی نخواهد بود. شرایط موجود کشور آنقدر نگران کننده است که دیگر جز عده معدودی از اقتدارگرایان جناح محافظه‌کار هیچ‌کس مدافع وضع موجود نیست، وحتی برخی از متحدان سابق دولت نهم قبل از هر کس دیگری علم لزوم تغییر و ضرورت تشکیل دولت نجات ملی را برافراشتند که به خاطر ساختار خاص تصمیم‌گیری درون این جناح در نطفه خفه شد.

اما اصلاح‌طلبان در این میان با تجربه سیاسی عظیمی که از روند اوضاع پس از دولت اصلاحات کسب کرده اند، با ترمیم نقاط ضعف و تقویت پایگاه‌های اجتماعی خود به مدد اقبال خوب قشرهای مختلف مردم در جای جای کشور برای ایفای نقش تاریخی نجات کشور از سراشیب سقوط وارد این میدان شدند تا به مدد همت بلند و برنامه‌ای کارآمد و واقع‌گرا بتوانند به این مهم نائل آیند و حتی بر تخلفات قابل پیش‌بینی و قابل انتظار انتخابات فائق آیند.

حضور حجت‌الاسلام والمسلمین خاتمی در روند انتخابات ریاست جمهوری نوید بخش احیای جنبشی بود که گمان می‌رفت گسترده‌تر از دوم خرداد 76 باشد. استقبال کم‌نظیر همه طبقات مردم از روشنفکران و نخبگان گرفته تا مردم دورترین مناطق کشور که به انحای گوناگون به نمایش درآمد آنچنان تأثیرگذار بود که مخالفان اصلاحات را بهت‌زده کرد و شکست محتوم آنها را در انتخابات پیش‌رو به نمایش گذاشت. اما جناب آقای خاتمی به دلایلی که بیان کرده‌اند انصراف خود را با هدف وحدت و اجماع جریان اصلاحات اعلام داشتند و با بیان اینکه دستیابی به «تغییر» در شرایط جدید امکان پذیر است، خود با انصراف از نامزدی، پذیرای نقشی شدند که در آینده ان شاء الله ثمرات پربارتری برای ایران خواهد داشت.

ما هر چند نمی‌توانیم تأسف خود را از این کناره‌گیری مکتوم کنیم اما خوشحالیم که جناب آقای خاتمی از این پس خواهند توانست در موقعیتی بالاتر از کاندیدای ریاست جمهوری نقش تعیین کننده‌ای ‌در هدایت و رهبری اصلاحات داشته باشند. و از سوی دیگر خوشبختانه با وجود کاندیداهای اصلاح طلب حصول به هدف «تغییر سازنده» کاملاً امکان‌پذیر است.

ما امید آن داریم که کاندیداهای اصلاح‌طلب حاضر در رقابت‌ها با تدبیر و دوراندیشی به گونه‌ای عمل کنند که رقابت اصلی آنها در انتخابات تنها با جناح اقتدارگرا و با هدف پیروزی باشد. و بر این اساس از آنان می خواهیم با تکیه بر نقد وضع موجود و تلاش برای افزایش سطح مشارکت گروههای مختلف اجتماعی و با حساسیت لازم نسبت به برگزاری انتخابات آزاد، سالم و رقابتی مبنا را تغییر سازنده وضعیت کنونی و فراهم ساختن زمینه های هر چه بیشتر فعالیت های مدنی و پیشبرد اصلاحات همه جانبه قرار دهند و به اتکای خواسته های عمومی و سازو کارهای علمی مانع از تکرار تجربه انتخابات دور پیشین ریاست جمهوری شوند.

در این روند جبهه مشارکت ایران اسلامی بر اساس تحلیل همه جانبه شرایط جدید، شناخت تاریخی، مذاکرات متعدد، رایزنی‌های فشرده و مواضع اعلام شده نامزدها و پس از کسب نظر از اعضای جبهه مشارکت در سراسر کشور، ضمن احترام به همه نامزدهای محترم جبهه اصلاحات و با قدردانی از احساس مسئولیت آنها، به این جمع‌بندی نایل آمدیم که نامزد اصلاح طلبی که در شرایط فعلی بیش از هر کس توان «تغییر» در وضع موجود و قرابت و نزدیکی بیشتری با دیدگاه‌ها و برنامه‌های حزب دارد جناب آقای مهندس میرحسین موسوی است که دورنمای پیروزی ایشان در انتخابات آینده قابل تصور است.

ما بر این باور هستیم که آقای مهندس موسوی با کوله‌باری از تجربه مدیریت دوران‌های سخت در دهه اول انقلاب و با تکیه بر اصول علمی مدیریت می توانند کشور را از وضع بحرانی فعلی رهایی بخشند و زمینه را برای حضور پر نشاط و مؤثر همه دلسوزان کشور فراهم کنند.

ما بر این اعتقاد هستیم که آقای موسوی مدافع جدی حقوق و آزادی‌های سیاسی و مدنی هستند، از تحزب و تشکل‌یابی مردم در نهادهای مدنی دفاع می کنند. رای ملت را میزان می دانند و انتخابات آزاد را با جدیت پیگیری می کنند و از ایجاد و توسعه رسانه‌های آزاد و مستقل استقبال خواهند کرد.

ما بر این گمان هستیم که در دولت آقای موسوی حقوق شهروندان در همه زمینه‌ها محترم شمرده و با ناقضان آن برخورد خواهد شد.

ما معتقدیم مهندس موسوی از حقوق برابر تمام ایرانیان دفاع خواهد کرد و مذهب، قومیت، نژاد و زبان و جنسیت سبب امتیاز یک ایرانی بر دیگری نخواهد بود.

ما مطمئن هستیم در سایه سیاست‌های دموکراتیک داخلی و تضمین حقوق همه شهروندان ایرانی شاهد آن خواهیم بود تا امنیت بیشتری در مرزهای کشور داشته باشیم و به تبع آن شاهد رفاه و آبادانی بیشتر مناطق پیرامونی باشیم.

ما بر این باور هستیم که در دولت مهندس موسوی نشاط سیاسی و تحرک علمی بار دیگر در دانشگاه‌ها دیده خواهد شد و به جای سرکوب و اعمال محدودیت برای دانشجویان و جنبش دانشجوئی ، حمایت از آزادی اندیشه، آزادیهای آکادمیک و فعالیت‌های سیاسی قانونی در دستور کار قرار خواهد گرفت.

ما بر این اعتقاد هستیم که زنان بلند همت ایرانی که بی‌وقفه پی‌گیر مطالبات بر حق خود در حقوق مدنی و سیاسی بوده‌اند در دولت مهندس موسوی از فرصتی مناسب برای تحقق خواسته‌های تاریخی آنها که در دولت فعلی به عمد نادیده گرفته می‌شود برخوردار خواهند شد.

ما بر این باور هستیم که در دولت آینده در کنار تلاش برای ارتقای سطح معیشت محرومان، فعالیت‌های اقتصادی و تولید رونق خواهد یافت. احترام به مالکیت و تضمین سرمایه و سود حاصل از آن، کوچک کردن دولت و عدم دخالت در امور بخش خصوصی و احترام به بازار آزاد سرلوحه فعالیت‌های اقتصادی دولت خواهد بود. در عین حال دولت ایشان برای پر کردن شکاف‌های عمیق و نابرابری‌های اقتصادی بادیدگاه عدالت‌طلبانه‌ وباروش‌های کارآمد تمام همت خودرابه کارخواهدبست تا شاهد حرکت به سوی ریشه کن شدن ریشه های استضعاف و فقر در کشور باشیم.

ما مطمئن هستیم نظامی‌گری در عرصه اقتصاد که امروز اقتصاد کشور را از مسیر صحیح خود خارج کرده است متوقف خواهد شد.

ما یقین داریم سیاست تنش‌زدایی و رفع بحران‌های ایجاد شده در دولت فعلی سرلوحه سیاست‌خارجی دولت موسوی است و تنها معیار تصمیم‌گیری در سیاست خارجی منافع ملی و رفاه ملت ایران خواهد بود و بازسازی اعتماد و حل مشکلات از طریق روش‌های دیپلماتیک و گفتگو با پافشاری بر اصول و حقوق ملی وجهه همت قرار خواهد گرفت.

ما بر این باور هستیم همانگونه که قانون اساسی مقرر می‌دارد، شأن رئیس جمهور برتر از تنها ریاست بر قوه مجریه است و وی مسؤولیت مهم نظارت بر اجرای قانون اساسی توسط همه ارکان نظام را نیز بر عهده دارد. مسؤولیتی که متأسفانه تنها در دوران کوتاهی از عمر جمهوری اسلامی مد نظر قرار گرفت و شاید بسیاری از انحرافات ناشی از همین قانون‌گریزی و قانون‌ستیزی است که بحق جناب آقای موسوی در بیانات خود به کرات به آن اشاره کرده‌اند و این مایه دلگرمی فراوان همه کسانی است که بازگشت به قانون و رعایت همه اصول قانون اساسی را نقطه عطف بازسازی و نوسازی کشور می‌دانند.

امروز متأسفانه به بسیاری از اصول قانون اساسی بی‌توجهی می‌شود. اصول فراوانی را در قانون اساسی می‌توان یافت که متأسفانه مغفول مانده یا به نحو درستی به آنها توجه نشده و شیوه اداره کشوردرجهتی مغایربا اصول دوم، سوم، ششم، هشتم، نهم، یازدهم، دوازدهم، سیزدهم و چهاردهم قانون اساسی است که متضمن جامعه‌ای عدل‌بنیاد و مستقل و آزاد است. دردناک‌تر این‌که ما امروز متاسفانه شاهد تعطیلی تقریبا کامل فصل سوم قانون اساسی، "حقوق ملت"، هستیم که اساس مردمسالاری و حاکمیت ملی و نیز مبنای استوار حقوقی حرمت و کرامت مادی و معنوی انسان در جمهوری اسلامی است و قانون اساسی ما را در ردیف قوانین اساسی مترقی جهان قرار داده است. اصولی که سبب اعتلای نام کشور، وحدت و همبستگی ملی و برخورداری همه ایرانیان از امکانات عمومی جهت رشد مادی و معنوی می شود و بدون رعایت این فصل اصولا "مردمسالاری" جز شعاری بی‌محتوا بیش نیست.

ما مطمئن هستیم همان‌گونه که در سوگند رئیس جمهور آمده است که رئیس جمهور باید پاسدار قانون اساسی باشد و "خود را وقف خدمت به مردم و اعتلای کشور ، ترویج دین و اخلاق ، پشتیبانی از حق و گسترش عدالت سازد و از هرگونه خودکامگی بپرهیزد و از آزادی و حرمت اشخاص و حقوقی که قانون اساسی برای ملت شناخته است حمایت کند" جناب آقای مهندس موسوی تلاش خستگی‌ناپذیر خود را معطوف به رعایت و اجرای همه اصول قانون اساسی بخصوص اصول به فراموشی سپرده شده آن خواهند کرد و همان‌گونه که وعده داده‌اند دولت ایشان قانون‌شکنی از سوی هر فرد یا نهادی را تحمل نخواهد کرد.

شناخت ما از مهندس میر حسین موسوی این‌گونه است و ایمان داریم که با پیروزی ایشان، شاهد «تغییرات سازنده» در کشور خواهیم بود. نه ما و نه هیچ انسان واقع‌بین دیگری انتظار ندارد خرابی‌های موجود را بتوان در عرض مدت کوتاهی اصلاح کرد اما آنچه مهم است تغییر سمت و سوی اداره کشور به مسیری عقلانی است تا بتوان با ایجاد فضای جدید، از ظرفیت‌های فراوان و معطل مانده ملی در جهت نیل به چشم انداز بیست ساله کشور بهره جست. این تغییر مسیر سبب خواهد شد تا عنصری که این روزها در عرصه حکمرانی نایاب شده است یعنی اعتماد بین دولت و ملت دوباره بازسازی شود و با برخوردار شدن از دولتی به واقع مردمی و در خدمت آرمان‌های ملی، ایران جایگاه رفیع خود را دوباره در جهان بدست آورد.

بر این اساس جبهه مشارکت ایران اسلامی با حمایت از جناب آقای مهندس موسوی به عنوان نامزد ریاست جمهوری اسلامی ایران در دور دهم امیدوار است بتواند به آرمان‌های اساسی خود که در دو شعار همیشه جاوید «معنویت، عدالت، آزادی» و «ایران برای همه ایرانیان» تبلور یافته است جامه عمل بپوشاند.

ما مطمئن هستیم راه آینده راهی سخت و طولانی است. باید با تکیه بر اصول اصلاحات و آرمان‌های غیرقابل چشم‌پوشی آن این مسیر نا هموار را طی کرد و از انتظارات و توقعات خرد چشم پوشید.

باید همه ملت را به حضور پرشور و با شعور در انتخابات دهم ریاست جمهوری دعوت و ترغیب کرد. تغییر در شرایط موجود امکان‌پذیر نیست مگر با مشارکت وسیع مردم که امروز سیاست‌های تحقیرآمیز رنج مشکلات مادی و معیشتی آنها را دوچندان کرده است.

ما ایمان داریم که با حضور مهندس موسوی و با همدلی و همراهی همه دلسوزان کشور و با مشارکت آگاهانه آحاد ملت این مهم شدنی است.

برای نیل به این مهم جبهه مشارکت ایران اسلامی از تمامی اعضا و هواداران خود و آحاد ایرانیانی که دل در گرو ایران دارند و نگران سرنوشت کشور هسنند می‌خواهد که با استفاده حداکثری از حق خود در تعیین سرنوشت با مشارکت فعال و موثر در عرصه انتخابات و حمایت تام و تمام از جناب آقای مهندس موسوی پیروزی معنادار و ثمربخش ایشان در دوره دهم ریاست جمهوری در انتخابات بیست و دوم خرداد را رقم بزنند.

به امید فردایی بهتر

جبهه مشارکت ایران اسلامی

21/1/1388"

+ نوشته شده توسط سجادی در چهارشنبه بیست و ششم فروردین 1388 و ساعت 16:30 |
سكولاريسم پنهان – محمد قوچاني

شايد باور نكنيد اما اگر نماينده‌ اصلاح‌طلب مجلس هشتم بودم به طرح استيضاح آقاي دكترعلي كردان راي كبود مي‌دادم و با بركناري وزير كشور مخالفت مي‌كردم!

شايد تعجب كنيد اما پيش از آن كه قضاوت كنيد به اين استدلال توجه كنيد:

دولت آقاي دكترمحمود احمدي نژاد اصول‌گراترين دولت پس از انقلاب اسلامي شناخته مي‌شود. دولتي كه از نظر حاميان اصول‌گرايش حتي نسبت به دولت شهيد رجايي – كه دكتر محمود احمدي نژاد تشبه به او مي‌جويد – اصول‌گراتر است؛ يعني از بهزاد نبوي و محمدعلي نجفي – اعضاي كابينه شهيد رجايي – در اين دولت خبري نيست همچنان كه با وجود حاكميت ارزش‌گرايي در دولت ميرحسين موسوي يا گرايش راست‌گرايي در دولت هاشمي رفسنجاني اين دو دولت هرگز اصول‌گرا شناخته نمي‌شدند. اصول‌گرايي دولت دكترمحمود احمدي نژاد هنگامي بهتر درك مي‌شود كه آن را با عرفي‌گرايي دولت سيدمحمد خاتمي قياس كنيم و هشدارهاي رسمي درباره نفوذ سكولاريسم در دولت جمهوري اسلامي را به زبان و بيان سران نظام جدي بگيريم. به ياد داريم كه حذف معاونت پرورشي در وزارت آموزش دولت خاتمي چه جنجالي برانگيخت يا سياست درهاي باز وزارت فرهنگ در آن دولت چه واكنش‌هايي را در پي داشت. بنابراين اكنون كه اصول‌گرايان به دولت دست يافته‌اند بديهي است كه لحظه‌اي در جهت بسط دينداري ترديد نكنند و با عبور از سكولاريسم جامعه‌ ايران را ديندارتر كنند. گرچه زود است و هنوز از كرامات اين دولت بسيار مانده است اما كافي است به مناسبت استيضاح اخير، كارنامه ديني دولت يا رابطه دين و دولت در عصر رياست جمهوري دكترمحمود احمدي‌نژاد را مرور كنيم تا دريابيم آيا به راستي آن گونه كه دغدغه سران نظام بوده است از سكولاريسم دور شده‌ايم يا در آغوش آن خفته‌ايم و خود خبر نداريم.

دولت دكترمحمود احمدي نژاد دورترين دولت تاريخ جمهوري اسلامي نسبت به نهاد روحانيت است. اگر از دولت مرحوم بازرگان به دليل موقت بودن آن صرفنظر كنيم و اگر دولت شهيدان رجايي و باهنر را دولت ابوالحسن بني صدر ندانيم (كه اين نظر خود رئيس جمهور مخلوع است) از هر دو منظر نظارت و مشاركت دولت دكترمحمود احمدي نژاد دور از روحانيت است. از بعد نظارت اين دولت فاقد مقام عالي روحاني مانند آيت الله خامنه‌اي (68-1360)، آيت‌الله هاشمي رفسنجاني (76-1368) يا حجت‌الاسلام و المسلمين سيدمحمدخاتمي (84-1376) است. از نظر مشاركت نيز درحال حاضر تنها وزير روحاني دولت، وزير اطلاعات است كه آن نيز به تصريح قانون بايد وزيري مجتهد باشد و چه بسا اگر چنين نبود دكتر احمدي نژاد ترجيح مي‌داد وزيري غيرروحاني برگزيند چنان كه با همتا و همراه وزير اطلاعات، كسي كه گمان مي‌رفت متحد اصلي غلامحسين محسني اژه‌اي باشد يعني مصطفي پورمحمدي وزير سابق كشور چنين كرد. دكترمحمود احمدي‌نژاد البته مرشد روحاني دارد و چندي پاي درس‌هاي اخلاق او براي هيات دولت مي‌نشست اما ترجيح مي‌دهد در تركيب قوه مجريه (اعم از وزيران، معاونان و مشاوران) از حداقل روحانيان استفاده كند.

دولت دكترمحمود احمدي نژاد دورترين نسبت با نهاد مرجعيت را در ميان دولت‌هاي اخير جمهوري اسلامي نيز دارد. مشهور است كه مرحوم بازرگان براي تصدي مقام رياست دولت افزون بر حكم قانوني امام خميني مجوز شرعي آيت‌الله مرعشي نجفي را نيز دريافت كرد. ابوالحسن بني‌صدر نيز گرچه پس از مدتي به خويش غره شد اما راي خود را از عنايت امام خميني داشت و با دست‌بوسي ايشان رئيس جمهور شد چه خود نيز فرزند آيت الله بني صدر بود كه امام خميني، رئیس‌جمهور اول ابوالحسن بنی‌صدر را فرزند ملای همدانی می‌خواند و در نجف بر مزار آن ملا فاتحه می‌خواند. شهيد رجايي رسما خود را مقلد امام خواندند و ميرحسين موسوي هم جز به پشتوانه امام نمي‌توانست در دولت بماند. آقايان هاشمي و خاتمي نيز هر دو از بيت روحانيت و مرتبط با مرجعيت بودند چنان كه آقاي خاتمي تنها به خواست آيت الله وحيد خراساني و با وجود برخي موانع در مسير حقوقي كار، روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) را تعطيل ملي اعلام كرد. اما دولت دكترمحمود احمدي‌نژاد تنها به يك روحاني ارشد (نه مرجع) يعني آيت‌الله محمدتقي مصباح يزدي متكي است و از آغاز پاره‌اي از مواضع اين دولت نهاد مرجعيت را آزرده است. مهم‌ترين مقطع اين رابطه تيره به هنگام صدور مجوز حضور زنان در ورزشگاه‌ها رخ داد كه با مخالفت مراجع تقليد متوقف شد در عين حال تیرگی روابط دولت و مرجعيت ادامه يافت و به روزهايي رسيد كه مراجع تقليد عليه يكي از معاونان رئيس جمهور اعلام نظر و از پذيرش او خودداري كردند آن هم نه مراجعي كه با نظام فاصله دارند كه مراجع در متن نظام. با اين همه اين معاون رئيس جمهور همچنان در مقام خود مستقر است و رئيس دولت نيز اعلام كرد ضمن آن كه نظر مراجع تقليد محترم است اما دولت از مراجع قانوني كشور تبعيت خواهد كرد. اظهارنظري كه در نوع خود بي سابقه بود و هرگز امكان نداشت ازسوي اسلاف دكترمحمود احمدي‌نژاد بيان شود.

دولت‌هاي گذشته ضمن آن كه خويش را از مومنين و معتقدين به شريعت مي‌دانستند اما خويش را مدار شريعت نمي‌دانستند و رفتارهاي شبه پيامبرانه از خود نشان نمي‌دادند. اصولا از زماني كه گروه‌هايي مانند مجاهدين خلق و فرقان به نظريه اسلام بدون روحانيت رسيده و در پي آن با جمهوري اسلامي مرزبندي پيدا كرده بودند، نظام ايران با مدعيان استقلال از روحانيت و سنت از موضع ترديد برخورد مي‌كند. چندي در همه نهادهاي دولتي و حتي حزبي نمايندگان روحاني منصوب مي‌شدند تا از انحراف افراد غيرروحاني جلوگيري كنند. انحراف‌هايي كه گاه به شكل ولايت شخص غيرروحاني (مسعود رجوي) شكل ديكتاتوري فردي به خود مي‌گرفت و گاه به صورت فرقه‌هاي مذهبي (فرقه بهائيت) صورت‌هاي تازه‌اي از (انحراف در) شريعت را ايجاد مي‌كرد. دولت كنوني اما داعيه نظريه‌پردازي ديني دارد. رشد ادعاهاي خرافي در دوره اين دولت حتي اگر ربطي به روساي دولت نداشته باشد بي‌سابقه است و اعتراض مرجعيت و روحانيت را برانگيخته است. برجسته كردن صفات شخصي رئيس جمهور از جمله اينكه كسالت در وي راه ندارد، او خستگي را نمي‌شناسد، جهان دكترمحمود احمدي نژاد را تحسين مي‌كند، حتي كودكان كشورهاي دور «محمود» را مي‌شناسند، در صحن سازمان ملل نگاه‌ها به سوي دكتر خيره شده بود و روايت‌هايي از اين دست كه بعضا از زبان خود شخص رئيس جمهور نقل شده است، تصور «استثناءگرايي» درباره دكترمحمود احمدي نژاد از سوي ايشان و يارانشان را تكميل مي‌كند. دولت در عين حال نظريه‌پردازي به نام جناب آقاي مهندس اسفنديار رحيم مشايي هم دارد كه اين استثناگرايي را تئوريزه مي‌كند و اگر در گذشته دولت سيدمحمدخاتمي متهم بود كه تحت تاثير عبدالكريم سروش از پلوراليسم ديني جانبداري مي‌كند در دولت كنوني معاون و خويشاوند سببي و نورچشمي رئيس جمهور رسما از كثرت‌گرايي ديني دفاع مي‌كند و حتي دوره اسلام‌گرايي را پايان يافته مي‌داند. البته ايشان در همان سخنراني تاكيد مي‌كنند كه منظور پايان دوره اسلام نيست و اسلام‌گرايي را به عنوان يك استراتژي سياسي يا ايدئولوژي مذهبي روبه پايان مي‌دانند. جمله‌اي كه به اين صراحت از سوي هيچ كس – حتي عبدالكريم سروش – بيان نشده است.

همين معاون رئيس جمهور در ادامه نظريه‌پردازي‌هاي خود در باب پلوراليسم ديني با تاكيد بر تفكيك دولت و ملت اسرائيل و اشاره به خوي محبت‌آميز اسلام و ايران از دوستي با مردم اسرائيل سخن مي‌گويد و با وجود مخالفت اكثريت مراجع تقليد و روحانيت سياسي و حتي ياران اصول‌گراي خود از حرف خويش كوتاه نمي‌آيد تا جايي كه به روايت دكترعلي مطهري – رهبر استيضاح دكترعلي كردان – رئيس جمهور به هيات اعزامي مجلس هشتم مي‌گويد حرف جناب آقاي مهندس اسفنديار رحيم مشايي نه تنها درست است كه حرف دولت است و مجلس نيز بايد از اين حرف دفاع كند. و تنها پس از خطبه‌هاي نماز جمعه رهبري بود كه معاون رئيس جمهور تبعيت خويش از سياست‌هاي كلي نظام را اعلام كرد بدون آن كه به تعبير رهبري به غلط بودن حرف خود اذعان كند. مي‌توان اين حرف را نهايتا يك خطاي تحليلي يا اعتقاد شخصي ارزيابي كرد اما آيا حمايت رئيس جمهور از آن را نمي‌توان راهبرد دولت دانست؟اگر این راهبرد دولت است پس چرا همین دولت دوسال ایران را درگیر غائله هولوکاست کرد؟ چه کسی نسبت میان این دو راهبرد را تعیین می‌کند و هزینه‌های راهبرد اول در تثبیت هولوکاست در اسناد و مدارک سازمان ملل متحد را پرداخت می‌کند؟ و آيا دولت‌هاي قبل كه به سختي از احتمال بهبود رابطه با ايالات متحده آمريكا سخن مي‌گفتند مي‌توانستند چنين خطاهايي مرتكب شوند؟ آيا مي‌توان گفت با آغوش باز به مذاكره آمريكا رفتن (بدون‌حاصل گرفتن)، نامه‌نوشتن به رئيس جمهور آمريكا ، دم زدن از دوستي با مردم اسرائيل (كه هنوز در تلويزيون ايران مشهور به رژيم صهيونيستي است)‌ از شاخصه‌هاي اصول‌گرايي است؟ و اصول‌گرايي همان عبور از سكولاريسم است؟

جمهوري اسلامي نظامي است كه بر پايه اخلاق بنا شده است و حتي پاره‌اي از منتقدان لائيك آن بناي اين نظام براخلاق را نشانه‌اي از انسداد ايدئولوژيك آن مي‌دانند. به صدق و كذب اين نقد يا محتواي آن كاري نداريم اما مي‌دانيم كه راستگويي مهم‌ترين معيار و تراز اخلاق است. دولت دكترمحمود احمدي نژاد، دولت تكذيب است. تكذيب نسبت‌هايي كه به اين دولت مي‌دهند و تكذيب ادعاها يا وعده‌هايي كه اين دولت مي‌دهد. از وعده رئيس جمهور درباره آوردن پول نفت بر سر سفره‌هاي مردم شروع مي‌كنيم، ادعايي كه گرچه در پوسترها و تبليغات نامزدي رياست جمهوري ايشان به چشم مي‌خورد اما صراحتا از سوي دكترمحمود احمدي نژاد تكذيب شده است. رئيس‌جمهور آن اندازه در تكذيب اعتماد به نفس دارد كه در برخورد با پديده غيراخلاقي و غيرانساني هم‌جنس‌گرايي به جاي آنكه اين مساله را يك بيماري بداند و با احاله‌ آن به نظر فقها و اعلام اينكه دولت ايران مسوول قانونگذاري و شريعت‌نويسي نيست، با شجاعت اصل مساله را انكار مي‌كند.

در عين حال همين دولت بارها كارنامه همه دولت‌هاي گذشته را زير سؤال برده و كارنامه كاري خود را بارها برتر از همه دولت‌ها نشان داده است. غافل از آنكه اين دولت‌هاي مطعون نه دولت‌هاي طاغوت كه دولت‌هاي انقلاب بوده‌اند. از سوي ديگر تغييرات پي‌درپي كابينه بارها از سوي سخنگوي دولت تكذيب شده اما در عمل همه شايعات به واقعيت تبديل شده است. اوج اين ماجرا درباره وزارت دكترعلي كردان تحقق يافت. تاكنون سابقه نداشته مجلس (آن هم همسو با دولت) درخواست جلسه غيرعلني براي ‌بررسي صلاحيت وزير يا وزيران يك دولت (همسو) كند. همسويي دولت و مجلس مهم‌ترين نشانه‌اي است كه ثابت مي‌كند برخورد مجلس با اين دولت از جنس تضاد سياسي و حزبي نبوده يا حداقل در سطحي از تضاد قرار نداشته كه به آبروريزي سياسي منتهي شود. همچنين در اين سر مقاله قصد نداريم كه به محتواي اتهامات بپردازيم (كه احتمالا فرآيندي حقوقي – پارلماني است) اما از منظر اخلاق ديني مي‌توان پرسيد چه شده است كه سران اصول‌گرايان در پارلمان درباره دو وزير معرفي شده توسط رئيس‌جمهور، دكتركردان وزير كشور و دكتر بهبهاني وزير راه درخواست جلسه غيرعلني مي‌كنند؟ قرار بوده در جلسه غيرعلني چه گفته شود كه امكان پخش آن از راديو مجلس وجود نداشته است؟ چرا حجت‌الاسلام روح‌الله حسينيان نماينده حامي دولت، برخي وزراي معرفي شده (بدون اشاره به مصداق خاص) را در سطح وزرايي معرفي مي‌كند كه بايد براي دولت طاغوت معرفي مي‌شدند؟ چه شد كه سايت‌هاي خبري اصول‌گرايان به بيان اتهامات اخلاقي بر برخي وزراي پيشنهادي وادار شدند؟ آيا آنان بي‌اخلاق شده‌اند يا اتهاماتي كه به افراد مهم وارد مي‌كردند درست بوده است؟ ظاهرا با گزارش كميته تحقيق مجلس و نيز نامه دكترعلي كردان مبتني بر پذيرش جعلي بودن مدرك جواب روشن است اما آن چه روشن نيست بقاي ايشان بر وزارت و تاكيد رئيس دولت بر اين ابقاست تا جايي كه مجلس مجبور به استيضاح شود. دكترعلي كردان البته تنها دكتر در نظام اداري ايران نيست كه به جعلي بودن مدركش آگاه است. ما در وضعيت بحران‌زده‌اي زندگي مي‌كنيم كه «مدارك» جعلي در آن به راحتي يافت مي‌شود و افتخار مي‌آفريند و اصولا جعل مدرك دكترعلي كردان بيش از آنكه معلول اراده وي باشد محصول نظمي است كه به القاب و عناوين و مدارك بيش از واقعيات بها مي‌دهد اما كمتر كسي در همين وضعيت بحراني يافت مي‌شود كه بخواهد با اين گونه مدارك وزير شود و كمتر رئيس جمهوري پيدا مي‌شود كه به چنين اشخاصي اعتماد كند. حتي در نظام‌هاي سياسي مشهور به بي اخلاقي مانند ايالات متحده آمريكا نيز دروغ‌گويي در روز روشن به سلب اعتماد جامعه منتهي مي‌شود همان گونه كه هيلاري كلينتون هنوز تقاص شوهر دروغگويش را مي‌دهد و شانس نامزدي رياست جمهوري را از دست مي‌دهد.

موضوع مهم‌تر اما نسبت دولت و نظام است. مي‌دانيم كه رهبري همواره از دولت‌هاي قانوني مستقر با هر سليقه سياسي حمايت كرده‌اند و درباره دكترمحمود احمدي‌نژاد نيز اين حمايت به چشم مي‌خورد اما دولت در برابر اين حمايت چه كرده است؟ آيا نقل قول و خرج از رهبري براي راي وزيري كه اوصافش را برشمرديم حمايت از رهبري و پاسداشت ارزش‌هاي اخلاقي است؟ آيا به فراموشي سپردن امام خميني در ادبيات دولت به معناي پيوند دولت و نظام است؟ آيا حمله حاميان دولت به سيدحسن خميني به معناي پاسداشت بنيانگذار جمهوري اسلامي است؟ آيا عزل مصطفي پورمحمدي يا داوود دانش جعفري (اعضاي سابق دفتر رهبري) به عنوان وزير معتمد به معناي پيوند دولت و نظام سياسي است؟ آيا ماجرايي مانند پرونده عباس پاليزدار توانسته اينگونه علني و رسمي و در پوشش دفاع از دولت، نهاد روحانيت را تضعيف كند؟

دولت البته در كنار اين پل‌هايي كه پشت سرخود خراب كرده است سعي دارد با تاسيس حوزه‌هاي علميه دولتي در سي استان كشور نوع تازه‌اي از مناسبات دين و دولت را سامان دهد، طرحي كه در صورت اجرا حوزه‌هاي علميه را به صورت جزئي از نظام دولتي ايران در خواهد آورد و دولت را از نگراني مخالفت نهاد روحانيت و مرجعيت رها خواهد ساخت و اين مشابه همان اقدامي است كه با ايجاد دانشگاه‌هاي دولتي در ايران آ‌غاز قرن اخير يا اوقاف دولتي در تركيه سده حاضر رخ داد و دولت‌هاي ديني را به دين دولتي تبديل كرد. برنامه که مي‌تواند قدمي در راه عرفي شدن يعني سياسي و حكومتي شدن دين قلمداد شود.

سكولاريسم حداقل چهار معناي روشن و نوع مشخص دارد:

نوع اول - جدايي دين از دولت: آن گونه كه احزاب و دولت‌هاي لائيك مانند فرانسه انجام مي‌دهندو گروهي از روشنفكران لائيك ايران نيز در پي آن هستند. اين شناخته‌شده‌ترين معناي سكولاريسم (ولائيسم) در ايران است كه جمهوري اسلامي رسما با آن در ستيز است.

نوع دوم - ايدئولوژيك شدن دين: به معناي فروكاستن دين به فهم يا قرائت يا شاخه‌اي محدود از معارف ديني. مانند كساني كه دين را تنها ايدئولوژي مبارزه مي‌دانند يا با تراشيدن دين آن را لاغر مي‌كنند و به جاي جامعيت دين كارآمدي آن را در نظر مي‌گيرند.

همفكران علي شريعتي متهم به اين نوع سكولاريسم هستند چرا كه در نهايت دين از صورتي معنوي به مفهومي دنيوي تبديل مي‌شود و مگر سكولاريسم چيزي جز دنيوي شدن زندگي است و مگر با دنيوي شدن دين چيزي از ميراث معنوي انسان برجاي مي‌ماند؟

اين دو شكل و دو نوع سكولاريسم انواع و اشكال شناخته شده آن در ايران هستند و گرچه صورت‌هاي متفاوتي دارند اما در نهايت دين را سكولاريزه مي‌كنند. در سكولاريسم نوع اول دين به معنويت تقليل مي‌يابد و به كنج خانه و خلوت فرد مي‌رود و در سكولاريسم نوع دوم دين به ماديت تقليل مي‌يابد و در صورت يك ايدئولوژي سياسي قدسيت زدايي مي‌شود. اما سكولاريسم انواع ديگري هم دارد. درواقع سکولاریسم گاه از صورت یک ایدئولوژی به شکل یک فرآیند (سکولاریزاسیون) درمی‌آید که برخلاف ماهیت اراده‌گرایانه سکولاریسم جبرگرایانه است.

نوع سوم - دولتي شدن دين: آن گونه كه در خلافت‌هاي سني مانند عثماني و مصر مرسوم بود و امروزه به جمهوري لائيك تركيه هم به ارث رسيده است و در آن رهبري ديني تابع رهبري سياسي شد.

نوع چهارم - جدايي دين از زندگي: به معناي كمرنگ شدن ارزش‌هاي اخلاقي ديني مانند راستگويي، انصاف، عدالت، عقلانيت و... اين بار نه در سطح حكومت (نوع اول) يا احزاب (نوع دوم) بلكه در سطح فرديت انسان‌ها. در واقع نظام جمهوري اسلامي بيش از آن كه نگران جدايي دين از دولت باشد بايد نگران جدايي دين از فرديت انسان‌ها باشد. هنگامي كه در جامعه‌اي سران دولت در نسبت‌هاي كذب و تكذيب پيش‌قدم باشند از جوانان و نسل آينده آن چه انتظاري مي‌توان داشت؟ در نوع چهارم سكولاريسم، جامعه به جاي حكومت سكولاريزه مي‌شود. حكومت، ديني است اما جامعه، ديني نيست. اين از تريبون‌هاي رسمي ترويج مي‌شود اما كسي به آن توجه نمي‌كند چون ترويج دين را نه رفتاري ديني كه رفتاري سياسي و نه خواست خويش كه خواست قدرت مي‌دانند.

سكولاريسم در اينجا به معناي قدسيت‌زدايي و راززدايي از زندگي و از همه مظاهر ديني است. در واقع از آنجا كه دين و قدرت با هم پيوند مي‌خورند همه عوارض قدرت به دين هم تسري مي‌يابد. براي دستيابي به قدرت يا توسعه دولت، دروغ اگر مباح نباشد حرام هم نيست. درست برعكس دين كه در آن دروغ حرام است پس به تدريج دروغ توجيه سياسي مي‌يابد و از ارزش ديني فرو مي‌افتد. مدرك دكترا حتي اگر جعلي هم باشد براي خدمت‌گزاري مي‌تواند ضروري قلمداد شود و با ذبح شرع حيله‌هاي عقلي جايگزين اصول اخلاقي شود. رئيس‌جمهور حاضر مي‌شود فقط براي اينكه حرفش زمين نخورد يا كابينه‌اش با خروج وزير كشور مجبور به راي اعتماد نشود چنين وزيري را در دولت حفظ كند. سكولاريسم تنها به معناي نفي حكومت ديني نيست نفي ايمان و اخلاق ديني هم نوعي سكولاريسم است و از قضا عميق‌ترين نوع آن.

دكترعلي كردان بايد وزير كشور بماند تا در كنار مهندس اسفنديار رحيم مشايي و دكتر بهبهاني نمادهاي سه گانه دولت دكترمحمود احمدي نژاد باشند، نمادهايي كه نشان مي‌دهد منطق سياست چگونه مي‌تواند اصول‌گراترين دولت‌ها را در معرض عرفي‌گرايي قرار دهد. چگونه هرچه سخت است و استوار دود مي‌شود و به هوا مي‌رود؟ چگونه اصول‌گرايي مي‌تواند نعل وارونه عرفي‌گرايي باشد؟ چگونه اصول‌گراترين دولت جمهوري اسلامي از همه مفاهيم ديني و سياسي آن از روحانيت، مرجعيت، ولايت فقيه، مبارزه با غرب و صهيونيسم،‌ تعهد و راستگويي و... قدسيت‌زدايي كرده است. چگونه سكولاريسم آشكار به سكولاريسم نقابدار تبديل شده است.ممکن است برخی روشنفکران و شهروندان بگویند فارغ از جناح‌بندی‌های سیاسی اقدامات دولت دکتر محمود احمدی‌نژاد همان چیزی است که مثلا اصلاح‌طلبان از عهده آن برنیامده‌اند و برای ما (روشنفکران) چه فرقی می‌کند که چه کسی دولت را عرفی کند. این حرف می‌تواند برای صاحبان آن درست باشد اما نه برای اصولگرایان. شاید اصولا کار نهاد دولت (هر دولتی) این باشد که دین و جامعه را عرفی کند اما این دولت باید اولا به این واقعیت اذعان کند، ثانیا آن را با حامیان خود بخصوص نیروهای بسیجی و حزب‌اللهی و اصولگرایان جوان و پیر در میان بگذارد ثالثا از متهم‌کردن دیگران به این اتهام بپرهیزد.

استيضاح دكتر علي كردان، استيضاح يك فرد است، يك معلول نه علت. علت را بايد در جاي ديگر جست. مگر مي‌توان وزير را استيضاح كرد اما از رئيس نپرسيد چگونه چنين اعتماد را ارزاني داشته است؟ دكتر علي كردان سرنخ است نه شاه‌كليد. كليد در دست كسي است كه او را وزير كرده و در وزارت نگه داشته و نه تنها حيثيت اخلاقي جمهوري اسلامي كه حيثيت فردي دكتر علي كردان را در معرض آسيب قرار داده است. مسووليت اين دولت با اصلاح طلبان نيست كه آن را اصلاح كنند، اصول‌گرايان مي‌خواهند با حذف پاشنه آشيل دولت آن را ابقا كنند اما مگر كارنامه اين دولت فراموش‌شدني است؟ مگر مي‌توان مثلث «دكتر كردان - مهندس مشايي - دكتر بهبهاني» را از ياد برد؟ ما به اين مثلث براي سال 1388 نياز داريم تا براي بدنه حزب‌الله و اصولگرايان صادقي كه به اميد رشد دينداري به احمدي‌نژاد راي دادند مشخص شود چه كسي سكولار بوده است؟

+ نوشته شده توسط سجادی در شنبه دوم آذر 1387 و ساعت 16:30 |

بسم الله الرحمن الرحیم

 

      با سلام و تحيت و اعتذار از تأخير جواب
‏ ‏(و انه لتنزيل رب العالمين ، نزل به الروح الامين ، علي قلبك لتكون من‏ ‏المنذرين ، بلسان عربي مبين ) (شعراء، 195-192).
‏ ‏اين جانب قصد نداشتم در اين بحث علمي وارد شوم ، زيرا پاسخ به شبهات‏ ‏واجب كفائي است ، و بسياري از بزرگان انجام وظيفه كرده اند، ولي چون‏ ‏موضوع بحث از ناحيه افرادي از داخل و خارج مورد سؤال از اين جانب قرار‏ ‏گرفته است ، مطالبي را به نحو اختصار يادآور مي
شوم .
‏ ‏
‏ ‏تحليل حقيقت وحي در ضمن دو نكته
‏ ‏در رابطه با مطالب مورد بحث هرچند مقصود جدي دانشمند محترم جناب‏ ‏آقاي دكتر سروش به خوبي روشن نيست ولي به طور كلي در باب وحي كه‏ ‏پايه اديان الهي است ، هرگونه بياني كه از آن برداشت نادرستي شود - گرچه‏ ‏چنان برداشتي مقصود صاحب آن بيان نباشد - براي برداشت كننده لغزشي‏ ‏را فراهم ميآورد كه يا به آن برداشت غلط معتقد ميشود و آن را ميپذيرد و‏ ‏يا او را به كفر و فسق و مانند آن متهم مينمايد; و هر دو امري نامطلوب‏ ‏ميباشند. پس بدين لحاظ پيرامون وحي مطالبي را يادآور ميشوم كه شايد‏ ‏مراد گوينده محترم نيز همان مطالب يا اصول كلي آن باشد. و قبل از اينكه به‏ ‏آيات قرآن و احاديث در اين زمينه اشاره كنم ، يادآوري دو نكته كه در تحليل‏ ‏معنا و حقيقت وحي مؤثر است ، لازم به نظر مي
رسد:
‏ ‏
‏مراحل سه گانه نظام هستي
‏ ‏نكته اول - همان گونه كه در حكمت و فلسفه الهي تبيين گرديده و ادله نقلي و‏ ‏ادراك و دريافت هاي دروني ما هم بر آن گواه است ، نظام هستي طبق يك‏ ‏تقسيم بندي كلي داراي سه مرحله است :
‏ ‏1 - مرحله موجودات محسوس و طبيعي كه داراي ماده و احكام ماده‏ ‏مي
باشند; همچون اجسام كه داراي جرم و ماده و احكامي چون شكل ، بو،‏ ‏رنگ ، اندازه و... ميباشند و با حواس پنجگانه ظاهري ما هم قابل ادراك و‏ ‏احساس هستند. تمام اموري كه پيرامون خود ميبينيم ، لمس ميكنيم و‏ ‏ميبوئيم و... از اين قبيل به شمار مي
آيند.
‏ ‏2 - مرحله موجودات خيالي و مثالي كه هرچند ماده ندارند ولي داراي‏ ‏احكام شبيه به احكام ماده هستند و با حس باطني مانند قوه حس مشترك ،‏ ‏خيال و متخيله ادراك مي
شوند; همچون صورت ذهني اشياي جزئي كه از ما‏ ‏غائبند ولي صورتي از آنها در خزينه خيال ما وجود دارد و با قوه حس ‏ ‏مشترك ما ادرا ك ميگردند، مثل صورت شخص زيد يا بو يا مزه فلان غذائي‏ ‏كه ديروز آن را ديده يا ميل كرده ايم يا اشيائي جزئي كه در عالم خواب‏ ‏مشاهده ميكنيم و آنها (اصطلاحا) داراي تجرد برزخي ميباشند. آنچه در‏ ‏اين دو مرحله وجود دارد و ادراك مي
شود همگي اموري جزئي هستند.
‏ ‏3 - مرحله موجودات عقلي كه اموري كلي و محيط و عاري از ماده و احكام‏ ‏ماده اند و تنها با قوه اي باطني كه قوي تر از ديگر قواي ادراكي است - و به‏ ‏نام هايي چون عقل ، قلب ، روح ، صدر، فؤاد و... به لحاظها و اعتبارات‏ ‏گوناگون ناميده مي
شود - قابل ادراك مي
باشند.
‏ ‏موجودات اين سه مرحله همان گونه كه خودشان مترتب بر يكديگر و ذاتا‏ ‏داراي ترتيب عيني و خارجي هستند ادراك آنها - كه به گونه اي با آنها اتحاد و‏ ‏يگانگي دارد - نيز مترتب برهم و داراي چنان ترتيبي است ; و به اصطلاح بين‏ ‏آنها تقدم و تأخر ذاتي وجود دارد.
‏ ‏
‏ ‏تجرد علوم و معارف بشري
‏ ‏نكته دوم - چون علوم و معارف به ويژه علوم و معارفي كه مربوط به شناخت‏ ‏مبدأ و معاد و مبادي عالي نظام هستي و منازل سير معنوي انسانند، اموري‏ ‏مجرد از ماده اند، پيدايش آنها براي انسان از طريق عبور انسان از دهليز و‏ ‏سقف عالم ماده و طبيعت و ارتباط و اتصال با مراحل مافوق طبيعي ، ممكن‏ ‏است ; و اين ارتباط در حقيقت نوعي تجريد نفس از ماده و دور شدن از‏ ‏تعلقات مادي است ، كه البته خود امري تشكيكي و به حسب نحوه پيدايش‏ ‏و سبب آن شدت و ضعف مي
يابد; و به طور كلي اين ارتباط و در نتيجه‏ ‏ادراك متعاقب آن ، به دو طريق اساسي ممكن است :
‏ ‏
‏ ‏علوم كسبي و علوم كشفي
‏ ‏الف - گاهي انسان از روي اختيار و اراده و با انديشه و تفكر و به دست آوردن‏ ‏اجزاء ذاتي يا عوارض و يا علت يا دليل چيزي به آن پي ميبرد; و اين روشي‏ ‏است كه اكثر انسانها در تحصيل علم و ادراك دارند. البته در اين صورت‏ ‏گرچه انسان با اراده و اختيار خود ميانديشد و فكر ميكند و در ذهن خود‏ ‏اجزاء و عوارض و مقدمات را پيدا و با آنها تعريف كرده يا قياس تشكيل‏ ‏ميدهد ولي فكر و انديشه ، علت تامه و ايجادي براي دسترسي به مطلوب‏ ‏علمي نيست و تنها زمينه ساز و علت اعدادي براي رسيدن به مطلوب است ;‏ ‏اما پيدا شدن قهري علم و ادراك ، به سبب مبادي غيبي كاملا عاري از ماده‏ ‏است و نهايتا به حق تعالي و عالم قدس كه كلا منزه از ماده است مستند‏ ‏مي
باشد; همان طور كه حكيم سبزواري (ره ) در منظومه منطق فرموده‏ ‏است :
‏ ‏والحق ان فاض من القدس الصور                                                    ‏و انما اعداده من الفكر
‏ ‏تحقيق چنين اقتضاء مي
كند كه تفكر و انديشه هاي ما براي نتايج علمي نه‏ ‏سبب توليدي و علت تامه و ايجادي است چنان كه معتزليان پنداشته اند، و‏ ‏نه اينكه آنها به طور كلي بي تأثير براي پيدايش نتايج علمي بوده و تنها از باب‏ ‏جريان عادت و تعاقب اتفاقي امور و سبب نمايي آنها براي هم باشند‏ ‏چنان كه اشعريان گمان داشته اند; بلكه تأثير تفكر در حصول علم ، برزخي‏ ‏بين آن دو چيزي است كه اين دو طائفه پنداشته اند كه ما از آن برزخ ، به تأثير‏ ‏اعدادي و زمينه سازي تعبير مي
كنيم .
‏ ‏
‏ ‏ب - و گاهي انسان از راه تفكر و انديشه و كسب و به دست آوردن اجزاء و‏ ‏عوارض و يا علت يا دليل چيزي به آن چيز پي نمي برد بلكه بي اختيار و‏ ‏بدون اراده ، ادراك و علم به آن براي انسان پديد مي
آيد، نظير كساني كه‏ ‏داراي قوه حداسه و نيروي ادراكي قوي هستند و بدون اينكه بينديشند علت‏ ‏يا دليل چيزي خود به خود برايشان آشكار ميشود. اين راه از دستيابي به‏ ‏علوم و معارف را كه بدون زحمت فكر و انديشه و از مواهب و عطاياي الهي‏ ‏است نسبت به محل هائي كه قابليت دارند اصطلاحا كشف ، به معناي عام آن‏ ‏كه شامل وحي و الهام هم مي
گردد، نام نهاده اند; و البته اسامي خاص ‏ ‏متفاوتي هم دارد كه به لحاظ درجات گوناگوني است كه اين روش و راه‏ ‏دارد.
‏ ‏
‏ ‏مبدأ غيبي افاضه علوم
‏ ‏در هر دو روش تفكر و كشف ، افاضه كننده حقيقي علوم و معارف ، مبدأي‏ ‏غيبي و غير بشري است و در واقع جوشش علوم از بيرون به درون است ;‏ ‏چنان كه صدرالمتألهين (ره ) مي
فرمايد: "فتكليم الله عباده عبارة عن افاضة‏ ‏العلوم علي نفوسهم بوجوه متفاوتة كالوحي والالهام والتعليم بواسطة الرسل و‏ ‏المعلمين ." (الشواهد الربوبية ، مشهد5، شاهد اول ، اشراق 6).
‏ ‏بايد توجه داشت كه هزار نكته باريكتر از مو اينجاست . اينكه گفته مي
شود‏ ‏در هر دو روش ، تراوش علوم از بيرون به درون است به معناي يكي بودن‏ ‏عطا كننده علم و دريافت كننده آن و اتحاد فاعل و قابل آن در يك رتبه‏ ‏نيست ; زيرا هرچند در اين عرصه فاعل و قابل به گونه اي باهم متحد‏ ‏ميگردند ولي اين اتحاد همان به اصطلاح اتحاد حقيقت و رقيقت ، مطلق و‏ ‏مقيد، محيط و محاط و متن و حاشيه است ، و اين دو به ملاك همين اتحاد‏ ‏احيانا بر هم حمل ميشوند. حمل آن دو بريكديگر حمل شايع و براساس‏ ‏اتحاد دو امر همطراز در رتبه نيست ; و گرنه لازمه اينكه در اينجا فاعل و قابل‏ ‏علم يكي بوده و همطراز باشند اين است كه فاعل علم و اعطاء كننده آن كه‏ ‏واجد علم است با قابل و دريافت كننده آن كه به خودي خود فاقد آن‏ ‏مي
باشد يكي باشند، و اتحاد فاعل و قابل و يكي بودن آنها در يك رتبه‏ ‏مستلزم اجتماع نقيضين است .
‏ ‏
‏ ‏تفاوت جوهري راه علوم كسبي و علوم كشفي
‏ ‏در هر صورت ، فرق اساسي كه بين اين دو طريقه علمي وجود دارد اين است‏ ‏كه :
‏ ‏
‏ ‏1 - در طريقه تفكر و انديشه ، سير و حركت در مراحل و مراتب علمي از‏ ‏پايين به بالا است ، يعني انسان طبق ترتيبي كه در نكته اول به آن اشاره شد‏ ‏ابتدا با مواجهه با محسوسات ، ادراك حسي نسبت به چيزي پيدا مي
كند و از‏ ‏ادراك حسي آن به ادراك خيالي اش و از آن به ادراك عقلي آن راه مييابد و از‏ ‏محسوس و جزئي به معقول و كلي ميرسد، ولي در طريقه دوم امر برعكس‏ ‏است و انسان در آغاز با عقل و قلب ، معناي غيبي موجود در عالم عقل و بالا‏ ‏را با كشف معنوي ادراك ميكند و در مرتبه بعد همان معنا را در مرتبه خيال‏ ‏خود با كشف صوري ، به صورتي خيالي متناسب با آن معنا مييابد و مثلا در‏ ‏قالب شكل يا الفاظ و عبارات و صوتي همانند اشكال ، الفاظ و عبارات و‏ ‏اصواتي كه در عالم رؤيا ديده يا شنيده ميشوند در ميآيد و پس از آن به‏ ‏صورتي محسوس ، محقق و ادراك مي
شوند.
‏ ‏
‏ ‏2 - در طريقه تفكر و انديشه ، شخص متفكر و انديشمند در هنگامه تفكر و‏ ‏انديشه در حجاب خود و انديشه ئ خود غوطه ور است و از پس ابر تفكر‏ ‏ومفاهيم ذهني خود و علوم حصولي كه دارد حقيقت را جستجو مي
كند; و از‏ ‏اين رو علوم و معارف فكري خود را به خودش و انديشه اش مستند ميكند و‏ ‏ميگويد: "من فكر ميكنم و ميانديشم و به اين نتيجه رسيده ام ." و طبعا خطا‏ ‏هم در اين راه امكان مييابد; چون فكر و مفاهيم ذهني غير از حقيقتي است‏ ‏كه در پس آنها جستجو ميگردد. از اين رو گاه آن مفاهيم با آن حقيقت مطابق‏ ‏در ميآيد و گاه مخالف . ولي در طريقه كشف ، حجابي بين شخص مكاشف و‏ ‏بين حقيقت نمايان شده وجود ندارد و به اصطلاح او با علم حضوري ، عين‏ ‏حقيقت را مييابد و ادراك مي
كند. و قهرا اگر كشف حقيقتا كشف باشد نه‏ ‏تخيل و گمان كشف ، خطا و لغزش در آن امكان ندارد; زيرا در كشف ، عين‏ ‏خارجي حقيقت در معرض ديد شخص مكاشف و در حضور او قرار دارد نه‏ ‏صورت ذهني از آن ، و در حقيقت خارجي ، خطا معنا ندارد.
‏ ‏
‏ ‏3 - در طريقه تفكر و انديشه ، اراده و اختيار انديشمند و متفكر پا درمياني‏ ‏دارد، و او با خواست خود در طلب علت يا دليل مطلب و تشكيل نظم بين‏ ‏معلومات خود براي رسيدن به مجهول علمي خود است ; ولي در طريقه‏ ‏كشف ، اختيار و اراده عاطل و باطلند و القاء علوم ، قهري و نمايان شدن عين‏ ‏حقيقت براي مكاشف بدون اختيار و اراده اوست و او را از پس پرده ، طوطي‏ ‏صفتش داشته اند و هرچه مرغ ازل به او نماياند و گفت : بگو، او مي
گويد. به‏ ‏خاطر همين هم او يافته هاي خود را به مبدأ غيبي كه حق تعالي يا امر پنهاني ‏ ‏ديگري است مستند ميسازد. و چنانچه در طريقه كشف ، راه فكر و اراده و‏ ‏اختيار باز گردد و در هر مرحله اي - حتي در مرحله خيال و مثال -‏ ‏صورت بندي معناي عقلي و قالب گيري آن در الفاظ و عبارات مخصوص‏ ‏مثالي و خيالي به دست و اختيار و انديشه ورزي شخص مكاشف و صاحب‏ ‏وحي و الهام باشد، اسناد آن دريافت با آن قالب مخصوص به خداوند يا هر‏ ‏مبدأ غيبي ديگر و نتيجتا خود را هيچ كاره ديدن در اين عرصه ، تناقض آشكار‏ ‏است ; زيرا قوام راه كشف و شهود به نوعي از خود بي خود شدن و فناي از‏ ‏خود و انديشه است و حقيقت كشف شده بدون عصاي فكر و انديشه ،‏ ‏بي اختيار تنزيل و انزال و از بالا به پايين فرو فرستاده ميشود، اما در‏ ‏قالب ريزي و صورت بندي كردن اختياري پاي تعملات فكري در كار است . و‏ ‏بديهي است از جايي كه پاي فكر و انديشه باز گردد كشف و شهود و وحي و‏ ‏الهام رخت برمي بندد و راه خطا هم براي آن باز ميشود و كار به دست خود‏ ‏شخص متفكر ميافتد و به او مستند مي
باشد. در اين باب برخي از اهل‏ ‏معرفت گفته اند:
‏ ‏"اذا كان الحق هو المكلم عبده في سره بارتفاع الوسائط كان الفهم يستصحب‏ ‏كلامه فيكون عين الكلام منه عين الفهم منك لا يتأخر; فان تأخر فليس هو كلام‏ ‏الله ". (فتوحات مكية ، باب 366).
‏ ‏يعني بدون وقفه و انديشه و تأمل و تفكر هر آنچه بر پيامبر(ص ) القاء گردد‏ ‏القاء آن همان ، و فهم و درك آن هم همان ; هر دو عين يكديگرند و يك‏ ‏حقيقت هستند، هرچند اين حقيقت به لحاظ نسبتش به فاعل و حق تعالي‏ ‏نام آن "كلام الهي " و به لحاظ نسبت آن به قابل و نفس نبوي نامش فهم و‏ ‏ادراك و مانند آن است . و اگر بين فهم و ادراك و كلام الهي جدايي افتد و پاي‏ ‏انديشه و فكر كه امري زماني است باز گردد و فهم از كلام عقب بماند و پس‏ ‏از آن باشد، ديگر آن كلام ، كلام الهي و وحي نيست بلكه كلامي بشري‏ ‏مي
باشد.
‏ ‏بالاخره در پيدايش علوم و معارف بين دو روش تفكر و كشف ، تفاوتي بس‏ ‏عميق است كه يكي از وراي حجاب فكر و مفاهيم است كه خود هرچند‏ ‏به صدد برآمدن نوعي پرده برداري از چهره حقيقت است ولي در عين حال از‏ ‏جهتي هم پرده افكني برآن و دورادور به آتش حقيقت پي بردن و دستي بر آن‏ ‏داشتن است ; اما ديگري از راه صيقلي كردن روح و جان و زدودن پرده هاي‏ ‏مادي و بالاتر از آن از جلوي چشمان قلب است تا حقيقت آن چنان كه‏ ‏هست به علم حضوري ، خود به خود و بي اختيار و بدون تأمل و تعمل در‏ ‏آينه نفس از آسمان غيب برتمام اندام انسان مستعد از فرق عقل تا دامن‏ ‏خيال و ساق حس او بتابد; همان طور كه مولوي در دفتر اول مثنوي‏ ‏مي
گويد:


‏ ‏ور مثالي خواهي از علم نها
                                    ‏قصه گو از روميان و چينيان
‏ ‏چينيان گفتند: "ما نقاش تر"
                                     ‏روميان گفتند:"ما را كر و فر"
‏ ‏گفت سلطان :امتحان خواهم درين
                             كز شماها كيست در دعوي گزين
‏ ‏اهل چين و روم چون حاضر شدند
                             
‏روميان در علم واقف تر بدند
‏ ‏چينيان گفتند: يك خانه به ما
                                      ‏خاص بسپاريد و يك آن شما
‏ ‏بود دو خانه مقابل ، در به در
                                   ‏زان يكي چيني ستد، رومي دگر
‏ ‏چينيان صد رنگ از شه خواستند
                               ‏پس خزينه باز كرد آن ارجمند
‏ ‏هر صباحي از خزينه رنگ ها
                                  ‏چينيان را راتبه بود و عطا
‏ ‏روميان گفتند:نه نقش و نه رنگ
                               ‏درخور آيد كار را جز دفع زنگ
‏ ‏در فرو بستند و صيقل مي
زدند                                  ‏همچو گردون ساده و صافي شدند
‏ ‏از دو صدرنگي به بيرنگي رهيست
                          ‏رنگ چون ابرست و بيرنگي مهيست
‏ ‏هرچه اندر ابر ضوء بيني و تاب
                               ‏آن زاختردان و ماه و آفتاب
‏ ‏چينيان چون از عمل فارغ شدن
                                  ‏از پي شادي دهلها ميزدند
‏ ‏شه در آمد ديد آنجا نقشها
                                          ‏مي
ربود آن عقل را و فهم را
‏ ‏بعد از آن آمد به سوي روميان
                                  
 ‏پرده را بالا كشيدند از ميان
‏ ‏عكس آن تصوير و آن كردارها
                                  ‏زد برين صافي شده ديوارها
‏ ‏هرچه آنجا ديد اينجا به نمود
                                       ‏ديده را از ديد خانه ميربود
‏ ‏
‏ ‏شعاع نامتناهي قدرت وحي كننده
‏ ‏خلاصه اين كه : همان نيرويي كه حقيقت و معناي عقلي را با كشف معنوي بر‏ ‏مرتبه عقل پيامبراكرم (ص ) فرو ميفرستد و هويدا ميكند همان آن را با‏ ‏كشف صوري تنزل و صورت داده و در عالم خيال و مثال و حس او هم فرو‏ ‏ميفرستد; و چنان نيست كه آن نيرو كه تا مراتب زيرين هستي هم حضور‏ ‏دارد تا فضاي عقل پيامبر(ص ) او را همراهي كرده و از آن پس او را و مضمون‏ ‏وحي بي صورت را رها كرده باشد تا به خاطر اينكه درك مضمون آن معناي‏ ‏بلند عقلي كه در خور فهم مردم نيست براي آنان قابل فهم گردد احتياج به‏ ‏صورت بخشي آن توسط پيامبر(ص ) باشد. مگر آن مبدأ غيبي كه وحي‏ ‏ميكند و معنا و مضمون را با كشف معنوي براي پيامبراكرم (ص ) هويدا‏ ‏مي
كند عاجز از اين است كه آن معنا را تنزل داده و با كشف صوري آن را در‏ ‏ظرف خيال پيامبر(ص ) هم فرو آورد و آن را در آنجا به گونه اي ممثل كند كه‏ ‏در خور فهم همگان گردد؟ مگر هنر و قدرت پيامبر(ص ) در اين زمينه و در‏ ‏محدوده وحي بيشتر از مبدأ غيبي وحي است ؟ مگر آن مبدأ از تصاوير و‏ ‏دانشي كه پيامبر(ص ) دارد و فرهنگ مردمي كه وحي براي تكامل آنان تحقق‏ ‏يافته ، ناآگاه است ؟ به ويژه با فرض اينكه پيامبر، سابق بر آن امي و درس‏ ‏ناخوانده و تعليم نايافته از ادبيات عربي و غير آن باشد.
‏ ‏
‏ ‏فراتري پيامبر(ص ) از جبرئيل در قوس صعود
‏ ‏البته اين امر منافاتي هم با اين ندارد كه پيامبراكرم (ص ) به لحاظ ارتقاء و‏ ‏تكاملي كه در قوس صعود پيدا كرده است در غير از محدوده و هنگامي كه به‏ ‏او توسط ملك و جبرئيل وحي گردد مقامي فراتر از جبرئيل داشته باشد به‏ ‏حدي كه جبرئيل هم به او ميگويد: "رو رو من حريف تو نيم " و "لو دنوت‏ ‏أنملة لاحترقت ". زيرا اندام وجودي پيامبر(ص ) و شخص مكاشف به لحاظ‏ ‏حالات گوناگوني كه برايش به وجود ميآيد قبض و بسط دارد. پس آن نيروي‏ ‏غيبي كه بر صدر و ذيل نظام آفرينش احاطه دارد ميتواند آن معناي عقلي را‏ ‏چنان ماهرانه در سطح فهم همگان نزول دهد كه همان متن و مرتبه تنزل يافته‏ ‏آن هم كه در دسترس مردم قرار مي
گيرد سكوي پرش تأويل و دسترسي به‏ ‏باطن و مضمون عميق آن متن گردد و قوس صعود وحي از اين طريق براي‏ ‏كسي كه مانند اولياي بزرگ الهي هنر تأويل و عبور از آن را داشته باشند، طي‏ ‏گردد.
‏ ‏
‏ ‏نقش فاعل وحي و نقش قابل آن
‏ ‏و به طور كلي هرچند شخص مكاشف از درختي كه خود غرس نموده ميوه‏ ‏ميچيند - همان طور كه برخي گفته اند: "فمن شجرة نفسه جني ثمرة غرسه " (فصوص الحكم ، فص شيء) - ولي با نظر به اطلاق حق تعالي و نامتناهي بودن‏ ‏هستي او و تقييد و متناهي بودن نفس شخص مكاشف ، محوريت و نقش‏ ‏اساسي كه هر مكاشف و مشاهد و صاحب وحي و الهام در پذيرش و‏ ‏دريافت حقيقت دارد تنها محوريت و نقش قابلي و پذيرنده است نه نقش‏ ‏فاعلي و تاءثيرگذار يا هر دو نقش در يك رتبه ، تا اينكه لازم آيد اگر مثلا‏ ‏پيامبر(ص ) را "كاملا بشر" دانستيم كتاب الهي او را هم بشري بدانيم و او در‏ ‏صورت گري معنا و رنگ آميزي آن مؤثر بوده باشد يا حالات نفساني او‏ ‏همانند خوشحالي يا بدحالي ، معنا را متناسب با خود دگرگون كند; بلكه‏ ‏برعكس ، آن معنا و صورت دريافتي در عالم عقل و خيال شخص مكاشف و‏ ‏صاحب وحي و الهام است كه او را متناسب با معنا و صورت ، مسرور يا‏ ‏غمگين مينمايد. و اساسا حالات نفساني كه مشغله نفس هستند مانند‏ ‏شادماني از چيزي يا غمگين بودن از آن كه - از صفات ذات الاضافه و‏ ‏طرفيني هستند و حتما بايد چيزي مورد توجه باشد كه نفس از آن شادمان يا‏ ‏غمناك باشد و علاوه بر آن خودشان مشغله نفسي مي
باشند - با آن فنائي كه‏ ‏در حال كشف به خصوص كشف تام و اتم نبوي بايد وجودداشته باشد‏ ‏چندان سازگاري ندارد تا در نتيجه آن حالت بتواند در رنگ دادن به حقيقت ‏ ‏دريافت شده ، نقش ايفا نمايد; هرچند ممكن است موضوع آن حقيقت ‏ ‏كشف شده ، خصوص قضيه و چيزي باشد كه قبل از حالت كشف و وحي ،‏ ‏ذهن و نفس را به خود مشغول داشته يا نسبت به آن سرور يا اندوه وجود‏ ‏داشته است .
‏ ‏و به صرف اينكه وحي امري حادث باشد نمي توان گفت كه : براساس اين‏ ‏قاعده كه "هر حادثي مسبوق به ماده و مدت است " وحي هم بايد مسبوق به‏ ‏ماده و مدت باشد و در نتيجه مطابق با شرايط موجود مادي كه شخص‏ ‏گيرنده وحي دارد، رنگ و لعاب وحي هم همگون شده و وحي اثر مي
پذيرد;‏ ‏زيرا وحي كننده خداي قديم و ازلي است و هرچند تحقق و خارجيت آن‏ ‏علاوه بر وحي كننده متوقف بر وجود گيرنده وحي است كه وجود او در نظام‏ ‏وجود مسبوق به ماده و مدت يعني وجود آباء و اجداد طاهرينش مي
باشد،‏ ‏ليكن وحي كه امري الهي و مجرد است و از بالا به پائين القاء شده است‏ ‏هيچ گاه رنگ و بوي ماديت به خود نمي گيرد.
‏ ‏
‏ ‏تجرد وحي و شرايط مادي آن
‏ ‏البته وحي به لحاظ فرهنگ و زبان مردم و تابع آن ، نازل ميشود; ولي اين‏ ‏تبعيت يك تبعيت شكلي است نه تبعيت جوهري ، بدان گونه كه به آن اشاره‏ ‏شد; و شايد مقصود از تبعيت كه گفته شده همين باشد. و اين تبعيت مانند‏ ‏تبعيت علم نسبت به معلوم است كه در عين اينكه علم به هرچيزي مطابق با‏ ‏آن است ولي ويژگي هاي معلوم - مانند جوهر يا عرض و ثابت يا متغير بودن‏ ‏معلوم - موجب نمي گردد كه لزوما علم به آن هم مانند آن ، جوهر يا عرض و‏ ‏ثابت يا متغير، باشد. بنابراين هرچند فرهنگ و زبان خاص ، محدوديت ويژه‏ ‏شكلي را براي وحي فراهم مينمايد ولي اين محدوديت به لحاظ شكلي‏ ‏بودن مانع نمي شود تا مفاد وحي و محتواي آن در تنگناي آن محدوديت‏ ‏گرفتار گردد. اگر اين چنين بود لازم ميآمد وحي هايي كه تحقق مييابد هيچ‏ ‏افزايش علمي ، فرهنگي و هيچ تكاملي را براي امت انبياء، كه پيش از بعثت ،‏ ‏آنان در سطح پايين تر علمي و فرهنگي بودند، به وجود نياورد; در حالي كه‏ ‏اساس غائي و هدف از وحي ، ارتقاء دادن سطح دانش و فرهنگ كه عقل‏ ‏بالفعل و فعال جامعه است ميباشد، تجربه و واقع هم بدين گونه بوده است .‏ ‏علاوه بر اين كه اگر اين چنين ميبود تأويل كه عكس تنزيل و از ظاهر متن‏ ‏وحي به باطن و عمق معناي آن رسيدن است چگونه ممكن مي
بود؟. لطف‏ ‏تعبير به "انزال " و "تنزيل " و "نزول " و مشتقات آن نسبت به متن وحي ، در‏ ‏همين در تنگنا قرار نگرفتن است كه همان مفاد و محتوا "هوهو" فرو آمده‏ ‏است بدون هيچ دگرگوني در آن .
‏ ‏پس خلاصه اين كه پيامبراكرم (ص ) در فضاي وحي و داده ها و مواهب علوم‏ ‏غيبي ، قابل و متأثر و متولد و فرزند وحي است نه فاعل و مؤثر و مولد آن ; و‏ ‏اتحاد فاعل و قابل و يكي بودن آن دو در رتبه هم چنان كه گفته شد محذور‏ ‏عقلي اجتماع نقيضين را دارد، نه محذور اخلاقي مانند هوا و هوسي شدن‏ ‏وحي و كتاب نازل و شريعت آورده شده را، تا بتوان آن محذور را با عصمت‏ ‏و مانند آن برطرف نمود.
‏ ‏
‏ ‏خطاناپذيري علم حضوري و خطاپذيري علم حصولي
‏ ‏در مطالب مزبور هم هيچ فرقي بين مسائل صرفا ديني مانند صفات خداوند،‏ ‏حيات پس از مرگ و آنچه درباره مسائل اين جهان و جامعه انساني است‏ ‏وجود ندارد; زيرا در كشف و وحي ، نوعي گذر از افق عالم ماده و سيطره بر‏ ‏آن و از بالا پايين را با علم حضوري و بي حجابي ديدن و اشراف بر زمان و‏ ‏مكان داشتن است ، و در علم و ديدن حضوري ، احتمال اشتباه و خطا‏ ‏نيست ; چون اين احتمال مشروط به وجود دوئيتي است كه تنها در علم‏ ‏حصولي و مفهومي وجود دارد: يكي صورت و مفهوم ذهني و دوم حقيقت و‏ ‏واقعي كه آن صورت و مفهوم حاكي از آن است كه اگر حاكي و محكي ،‏ ‏مطابق با هم بودند آن صورت و مفهوم ، صادق و حق است ، و گرنه كاذب و‏ ‏باطل ; وچنين دوئيتي در علم حضوري وجود ندارد. در كشف امر دائر بين‏ ‏نفي و اثبات است ; يعني درباره امري يا كشف وجود دارد يا نه ، اگر وجود‏ ‏داشته باشد خطا و اشتباه در آن امكان ندارد. و كشف هايي هم كه گفته‏ ‏ميشود ناصحيح و باطل است به اين معناست كه درباره فلان امر كشفي‏ ‏وجود نداشته بلكه ادعا يا توهم وتخيل كشف بوده ، يا كشف ناقص و‏ ‏نيمه كاره بوده است ; و گرنه كشف به هر مقداري تحقق يابد مطابقت آن با‏ ‏واقع به آن مقدار، قهري است . و اينكه در وحي كسي كه نبوت او به اثبات‏ ‏رسيده و ادعا مي
كند در امري اجتماعي و زميني به او وحي شده است ،‏ ‏احتمال خطا باشد، معقول به نظر نمي آيد. اگر كشف اتم نبوي كه ميزان‏ ‏سنجش صحت و بطلان ساير كشف هاست خطابردار باشد اين چه وحي و‏ ‏ميزاني است و به چه دليل كشف او در مسائل صرفا ديني مانند صفات‏ ‏خداوند كه بسيار عميق تر و دقيق تر است خطابردار نباشد؟ فرق اين دو در‏ ‏كجاست ؟ كه يكي تأمين و ضمانت عصمت از خطا داشته و ديگري نداشته‏ ‏باشد؟!
‏ ‏
‏ ‏خطاناپذيري حوزه وحي و رسالت
‏ ‏آري ; اگر پيامبري در موردي از منظر وحي و غيب سخن نگويد بلكه در‏ ‏اموري كه مربوط به حوزه رسالت و هدايت او نيست با ديد ظاهري و بشري‏ ‏چيزي بگويد، برخي گفته اند در اين صورت احتمال خطا در آن راه دارد.‏ ‏بزرگاني از دانشمندان و عرفا هم كه احتمال خطاي انبياء و معصومين (ع ) در‏ ‏امور دنيوي را پذيرفته اند نظر به همين جهت داشته اند; ولي اين ديگر نامش‏ ‏وحي يا الهام نيست و از مدار بحث ما خارج است . پيامبر و معصوم اگر‏ ‏چيزي را از راه غيب و وحي دريافت كرد، آن دانشي است كه از دانش هاي‏ ‏بشري برتر و خطاناپذير است ، و مراد از خطا، خطاي واقعي يعني عدم‏ ‏مطابقت مراد جدي با واقع است نه آنچه از ديدگاه بشري خطا محسوب‏ ‏ميگردد. و به اصطلاح امروز "تعارض علم و دين " ناميده ميشود، كه خود‏ ‏فضاي ديگري از بحث را در طول همين مباحث دارد. و البته ما معتقديم‏ ‏كسي كه توان اين را داشته كه اتصال و ارتباط به ماوراء طبيعت پيدا نموده و‏ ‏علوم و معارف بلند ديني را دريافت كند همو ميتواند علوم ومعارف مربوط‏ ‏به مسائل اين جهان را هم از آن منبع دريافت كند; چون بين اين دو دسته‏ ‏علوم و معارف كه منبع آن ماوراي طبيعت است مرزي وجود ندارد كه گفته‏ ‏شود پيامبر و معصوم تنها به دسته اول كه مربوط به مسائل ديني است‏ ‏دسترسي دارد، بلكه به لحاظ اين كه كشف معنوي برتر از كشف صوري‏ ‏است و كشف علوم و معارف ديني براي مرتبه عقل پيامبر كشف معنوي‏ ‏است كه پس از آن در مرتبه خيال او به كشف صوري تنزل مييابد و كشف‏ ‏علوم و معارفي كه مربوط به جزئيات امور عالم ماده است صوري ميباشد،‏ ‏كسي كه استعداد و توان كشف معنوي را دارد به طريق اولي استعداد و توان‏ ‏كشف صوري را هم دارد. هرچند ممكن است پيامبران به لحاظ منصب‏ ‏نبوت و رسالتي كه دارند و بايد ديد ملكوتي و آن سويي مردم را باز كنند و‏ ‏آنها را از بند جهان ماده و تعلقات آن برهانند بيان آنچه مربوط به اين جهان و‏ ‏آباداني آن است از سوي آنان مقتضي و مناسبتي نداشته باشد; زيرا خود‏ ‏مردم به لحاظ نگاه اين سويي و مادي كه خود به خود دارند و انگيزه برآوردن‏ ‏حوائج و خواهش هاي مادي كه در آنها وجوددارد، خود به خود به امور‏ ‏دنيايي خويش ميپردازند و همت مي
گمارند.
‏ ‏
‏ ‏تفاوت خطاي واقعي و خطا در برداشت
‏ ‏پس با توجه به آنچه گفته شد، به نظر ما خطاي واقعي در وحي حتي نسبت‏ ‏به موارد محدودي كه مربوط به امور اين جهاني و اين سوئي است ، راه ندارد.‏ ‏اما آن بخش از آن كه "از ديدگاه بشري خطا محسوب مي
شود"، مثل "هفت‏ ‏آسمان كه طبق نظر گروهي از مفسرين پيشين بر تئوري هاي هيئت بطلميوس‏ ‏تطبيق گرديد" در حقيقت خطاي در برداشت و فهم و تفسير غلط از آن در‏ ‏مقام كشف مراد جدي گوينده آن بوده كه پس از عصر نزول رخ داده است نه‏ ‏خطاي واقعي در وحي ، تا گفته شود يكي از "شيوه هاي گوناگون " براي دفع‏ ‏اين اشكال و تخلص از آن اين است كه "معنا از خدا و لفظ از پيامبر شمرده‏ ‏شود." يا راههاي ديگر كه بعضا مفسده آن از مفسده خود نسبت خطا به‏ ‏وحي كمتر نيست .
‏ ‏
‏ ‏تضمين تطابق حقيقت با صورت
‏ ‏ممكن است گفته شود: درست است كه كشف و شهود، علم حضوري به‏ ‏حقيقت ميباشد و طبعا خطابردار نيست ، ولي جان سخن در اينجاست كه‏ ‏به چه ضمانتي آن علم حصولي و صورت و معناي ذهني كه پس از حالت‏ ‏كشف و وحي در ذهن شخص مكاشف و وحي شده وجود دارد و حكايت‏ ‏از كشف او مي
كند با آن حقيقت و واقعيتي كه به ادعاي او برايش كشف شده‏ ‏و با علم حضوري براي او معلوم گرديده است مطابقت دارد، و به عبارتي‏ ‏ديگر چه تضميني براي درست تبديل شدن علم حضوري او به علم‏ ‏حصوليش و مطابقت آنها با هم و عكس برداري صحيح ذهن او از حقيقت‏ ‏ديده شده و معصوم بودن وي در بيان دريافت هاي خودش وجود دارد؟
‏ ‏
‏ ‏ضمانت تطابق در مقام ثبوت يا اثبات ؟
‏ ‏آنچه درباره اين سؤال به نظر ميرسد اين است كه بگوييم : مراد از ضمانت‏ ‏ذكر شده ضمانت در چه مرحله اي است ؟ آيا مراد، ضمانت به لحاظ عالم‏ ‏ثبوت و نفس الامر و واقع است ، يعني درحقيقت سؤال از اين است كه علت‏ ‏و سبب مصون و معصوم بودن او از خطا چيست ، چه آن علت و سبب براي‏ ‏ما معلوم باشد چه نباشد؟ يا اينكه مراد از آن ، ضمانت به لحاظ عالم اثبات و‏ ‏علم و با نظر به آگاهي و اطلاع پيدا نمودن از عدم خطاي شخص مكاشف و‏ ‏وحي شده در حكايت خود از حقيقت كشف شده است ؟ يعني سؤال از اين‏ ‏است كه آن امري كه ما به واسطه آن مي
فهميم كه او در اين حكايت و خبر‏ ‏اشتباه نكرده است ، چيست ؟ و به عبارتي ديگر آيا سؤال از علت آن ضمانت‏ ‏است يا از دليل آن ؟
‏ ‏اگر مراد از آن ، جستجو كردن از علت ضمانت به حسب عالم ثبوت و واقع‏ ‏است ، جواب اين است كه - همان طور كه قبلا اشاره شد - همان مبدأ غيبي كه‏ ‏با كشف معنوي و صوري از حقيقت پرده برمي دارد همان مبدأ فاعلي است‏ ‏كه مفهوم و صورتي مطابق با آن حقيقت را بر ذهن زلال مبدأ قابلي يعني‏ ‏شخص مكاشف و وحي شده القاء و ابقاء مي
نمايد.(سنقرئك فلا تنسي )‏ (اعلي ، 6) و در واقع آن مفهوم و صورت ذهني همان حقيقت كشف شده توسط‏ ‏مبدأ غيبي است كه به علت برطرف شدن حالت كشف و شهود و رجوع‏ ‏نمودن شخص مكاشف به حالت عادي ضعيف شده و اثر عيني و خارجي‏ ‏خود را كه در حالت كشف داشته از دست داده و به علم حصولي و مفهوم و‏ ‏صورتي ذهني تبديل شده ; و اين امري وجداني است كه شخص مكاشف به‏ ‏خودي خود آن را درمي يابد، همان گونه كه ما آنچه را در خواب ميبينيم و از‏ ‏آن حقيقتا لذت ميبريم يا اندوه ميكشيم پس از بيداري صورتي بي اثر از آن‏ ‏در ذهنمان باقي است و اين صورت بي اثر باقيمانده عينا همان حقيقتي‏ ‏است كه با علم حضوري در خواب كشف گرديده و در آن حال لذت بخش يا‏ ‏اندوهناك بوده است ، يا مثل اشيائي كه آنها را با چشم خود حضورا ميبينيم‏ ‏و با چشم برهم نهادن صورت آنها را كه در خزينه ذهن و خيالمان داريم‏ ‏ادراك مينماييم . آنچه در هر دو حالت ادراك مي
شود حقيقتا يك امر است‏ ‏منتها يكي به خاطر حضور، با اثر است و عيني ; و ديگري به خاطر غيبت ،‏ ‏بي اثر و ذهني . و از اين رو حقيقت دريافت شده با كشف ، با صورت ذهني از‏ ‏آن كه يكي هستند در كسي كه به مقام شامخ نبوت و عقل كلي رسيده است‏ ‏از دستبرد دسيسه قوه واهمه و متخيله محفوظ ومطابق با واقع است . توضيح‏ ‏بيشتر اين نكته بايد در مباحث علم و وجود ذهني در فلسفه جستجو شود.
‏ ‏و اگر مراد از آن سؤال ، جستجو كردن از دليل و نحوه راه بردن و اطلاع و‏ ‏آگاهي پيدا نمودن به عدم خطاي شخص مكاشف و وحي شده در حكايت‏ ‏از حقيقتي است كه مدعي است حضورا آن را يافته ، جواب آن اين است كه‏ ‏در خصوص شخص پيامبر و معصوم (ع ) كه مورد بحث است ، به هر دليلي كه‏ ‏عصمت او را اثبات كرديم به همان دليل ، عدم خطاي او در حكايت از‏ ‏حقيقت مكشوف و صداقت او در خبر از آن ، اثبات
مي
گردد.
‏ ‏
‏ ‏شواهدي از آيات قرآن و روايات
‏ ‏پس از تحليل اجمالي معنا و حقيقت وحي به برخي از آيات قرآن و احاديثي‏ ‏كه در اين رابطه است ، اشاره ميكنيم . هركس با دقت به سبك و روش قرآن‏ ‏كريم بنگرد مييابد كه قرآن كريم با الفاظ و تعبيراتي كه دارد وحي و كلام خدا‏ ‏و نازل شده از ناحيه او ميباشد و پيامبراكرم (ص ) گيرنده وحي و مأمور به‏ ‏ابلاغ آن مي
باشد. و با توجه به عصمت آن حضرت و امانت او كه در جاي‏ ‏خود اثبات شده است ، طبعا آن حضرت نقشي جز وساطت در ابلاغ كلام‏ ‏خدا ندارد، و چنين نيست كه الفاظ قرآن ساخته ذهن آن حضرت باشند.‏ ‏اينك برخي از آيات قرآن كريم :
‏ ‏
‏ ‏عدم اطلاق قرآن بر صرف معاني آن
‏ ‏1 - (وانه لتنزيل رب العالمين ، نزل به الروح الامين علي قلبك لتكون من ‏ ‏المنذرين ، بلسان عربي مبين ) (شعراء، 195-192) مراد از ضمير "انه " و "به "‏ ‏قرآن است و "بلسان " هم متعلق به "نزل " ميباشد، يعني قرآن قطعا نازل شده‏ ‏از ناحيه رب العالمين است و روح الامين ، جبرئيل ، قرآن را به زبان عربي‏ ‏برقلب تو نازل كرده است تا از بيم دهندگان باشي . كلمه "قرآن " نام الفاظ‏ ‏خاصه است كه متضمن معاني مخصوصه مي
باشند نه خصوص معاني‏ ‏آنها.
‏ ‏و به همين وزان و مؤيد و مؤكد آن است آياتي مانند: (قل نزله روح القدس‏ ‏من ربك بالحق ) (نحل ، 102) (انا أنزلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون .) (يوسف ،‏ ‏2) و (كذلك أنزلناه حكما عربيا) (رعد، 37) و (و كذلك أنزلناه قرآنا عربيا‏ ‏و صرفنا فيه من الوعيد) (طه ، 113) و (و كذلك أوحينا اليك قرآنا عربيا)‏ ‏(شوري ، 7) و (انا جعلناه قرآنا عربيا لعلكم تعقلون) (زخرف ، 3) و (و لقد‏ ‏ضربنا للناس في هذا القرآن من كل مثل لعلهم يتذكرون، قرآنا عربيا غير ذي‏ ‏عوج لعلهم يتقون) (زمر، 27 و 28).
‏ ‏اين آيات دلالت دارد كه قرآن عربي كه قالب معناي وحي است از ناحيه‏ ‏پيامبراكرم (ص ) نيست ، بلكه از غيب بر آن حضرت فرستاده شده و به او‏ ‏وحي شده است .
‏ ‏
‏ ‏2 - (فاذا قرأناه فاتبع قرآنه ) (قيامت ، 18).
‏ ‏در اين آيه مخاطب در "فاتبع " پيامبراكرم (ص ) است ، به اينكه : "آنگاه كه ما آن‏ (وحي ) را بخوانديم پس تو خوانده يا خواندن آن را دنبال نما". اين آيه‏ ‏به خوبي دلالت دارد كه وحي و قرآن بر پيامبراكرم (ص ) خوانده شده است .‏ ‏خواندن مربوط به الفاظ است نه معاني .
‏ ‏
‏ ‏عدم اطلاق تلاوت بر صرف معاني قرآن
‏ ‏3 - (تلك آيات الله نتلوها عليك بالحق ) (آل عمران ، 108 ; جاثيه ، 6).
‏ ‏"آن آيات الهي است كه به حق و شايستگي بر تو برشمرده مي
خوانيم ."
‏ ‏"تلاوت " خواندن پي در پي و برشمرده است كه طبعا، امري به تفصيل‏ ‏درآمده است و از عالم عقل و عقل بسيط و اجمالي پيامبر(ص ) به فضاي‏ ‏خيالش و عالم مثال او هم درآمده و در آنجا به تفصيل تلاوت شده است .‏ ‏قريب به همين برداشت را مي
توان از آيه 30 سوره رعد نمود: (كذلك ‏ ‏أرسلناك في أمة قد خلت من قبلها أمم لتتلو عليهم الذي أوحينا اليك ).
‏ ‏
‏ ‏4 - (و ما ينطق عن الهوي ، ان هو الا وحي يوحي ، علمه شديد القوي )‏ ‏(نجم ، 5 -3). اين آيات تصريح بر اين دارد كه آنچه پيامبراكرم (ص ) از سوي خدا‏ ‏در قالب الفاظ و عبارات و گفتار ابراز مي
دارد چيزي جز وحيي كه به او القاء‏ ‏ميشود نيست و جبرئيل آن را تعليم نموده است ، و

پيامبر(ص ) در‏ ‏صورت بخشي وحي به قالب ارائه گرديده هيچ نقشي ندارد.
‏ ‏
‏ ‏نسبت انزال قرآن به خداوند نه پيامبر(ص )
‏ ‏5 - (و اوحي الي هذا القرآن لانذركم به ومن بلغ ) (انعام ، 19).
‏ ‏"همين قرآن به من وحي شده است تا با آن شما و كساني را كه به آنها رسد،‏ ‏بيم دهم ."
‏ ‏اسم اشاره نمودار اين است كه همين قرآني كه به مردم رسيده است ، اراده و‏ ‏اختيار پيامبر(ص ) و صورت گري او در آن دخيل نبوده است .
‏ ‏ ‏6 - (يا أيها الرسول بلغ ما انزل اليك من ربك ) (مائده ، 67).
‏ ‏"اي فرستاده آنچه را به تو از پروردگارت فرو فرستاده شده است برسان ."
‏ ‏اين آيه دلالت دارد كه همان چيزي كه از طرف خداوند بر پيامبراكرم (ص )‏ ‏فرو فرستاده شده و انزال يافته است همان را او بايد به مردم برساند،

 نه آنچه‏ ‏را پيامبر(ص ) صورت بخشي كرده يا در خور فهم مردم آن را انزال و پايين‏ ‏آورده است .
‏ ‏‏ ‏7 - (ما أنزلنا عليك القرآن لتشقي ) (طه ، 2).
‏ ‏8 - (و قرآنا فرقناه لتقرأه علي الناس علي مكث ) (اسراء، 106).
‏ ‏9 - (فانما يسرناه بلسانك لتبشر به المتقين ...) (مريم ، 97).
‏ ‏10 - (اقرأ باسم ربك الذي خلق ) (علق ، 1).
‏ ‏11 - (سنقرئك فلاتنسي ) (اعلي ، 6).
‏ ‏12 - (انا سنلقي عليك قولا ثقيلا) (مزمل ، 5).
‏ ‏13 - (و الكتاب المبين انا جعلناه قرآنا عربيا) (زخرف ، 2 و 3).
‏ ‏اينها بخشي از آيات است كه در اين زمينه آورده شد; ولي به طور كلي آياتي‏ ‏كه در آن سخن از فرو فرستاده شدن قرآن است و با تعابيري از ماده

"نزل "‏ ‏ميباشد دلالت دارد كه پايين آوردن قرآن به سطحي كه مردم بفهمند كار‏ ‏پيامبر(ص ) نيست ، بلكه امري غير اختياري است كه توسط مبدأ غيبي انجام‏ ‏گرفته است ; به خاطر همين ، هيچ آيه اي را نمي يابيد كه فرو فرستادن قرآن به‏ ‏سوي مردم را به پيامبر(ص ) نسبت داده و او را مولد و فاعل وحي قلمداد‏ ‏كرده باشد. و اگر الفاظ و قالب بندي كار پيامبر(ص ) باشد و مع ذلك اين آيات‏ ‏را براي مردم خوانده باشد مستلزم اين است كه - نعوذ بالله - آن حضرت‏ ‏دروغگو باشد و كار خود را به خدا نسبت داده باشد.
‏ ‏
‏ ‏دلالت آيات مصدر به "قل " بر مدعا
‏ ‏همچنين آياتي كه با خطاب و امر "قل " به پيامبر(ص ) فرمان داده كه آنچه را‏ ‏به دنبال امر "قل " آمده است بگويد، دلالت دارد كه آن آيات صورت داده و‏ ‏قالب يافته از سوي پيامبر(ص ) نيست ; چرا كه معنا ندارد پيامبر(ص ) خود‏ ‏عبارت پردازي كرده باشد و در صدر آن تعبير به "قل " بنمايد. و همچنين‏ ‏چنانچه پيامبر(ص ) براي درخور فهم كردن معناي عميق وحي براي مردم ،‏ ‏خودش به صورت بخشي آن همت گماشته باشد، ذكر حروف مقطعه در‏ ‏اوايل سوره ها كه تاكنون رأي جازمي برآن قرار نگرفته است چگونه تبيين و‏ ‏توجيه ميگردد؟ اگر صورت عبارات ، سخن مبدأ غيبي باشد مي
توان آنها را‏ ‏رمزي بين پيامبر و آن مبدأ دانست ولي در غير آن صورت چطور؟
‏ ‏
‏ ‏و اما احاديث مربوطه ، دو مورد از آنها به شرح زير است :
‏ ‏1 - حضرت امام رضا(ع ) در جواب سؤال از فرق بين رسول و نبي و امام ،‏ ‏فرمودند:
‏ ‏"ان الرسول ، الذي ينزل عليه جبرئيل فيراه ويسمع كلامه وينزل عليه‏ ‏الوحي وربما رأي في منامه نحو رؤيا ابراهيم (ع )، والنبي ربما سمع‏ ‏الكلام و ربما رأي الشخص ولم يسمع ، والامام هو الذي يسمع الكلام‏ ‏ولايري الشخص ." (اصول كافي ، ج 1، ص 176، كتاب الحجة ، باب الفرق بين الرسول والنبي‏ ‏والمحدث ، حديث دوم ).
‏ ‏يعني : "رسول كسي است كه جبرئيل بر او فرود مي
آيد پس او جبرئيل را‏ ‏ميبيند و سخن او را هم ميشنود و جبرئيل بر او وحي فرو ميآورد و چه‏ ‏بسا مانند حضرت ابراهيم (ع ) در خواب خود ميبيند، و نبي گاه سخن را‏ ‏ميشنود و گاه شخص (ملك ) را ميبيند، و امام آن كسي است كه سخن را‏ ‏مي
شنود ولي شخص (ملك ) را نمي بيند."
‏ ‏قريب به همين مفاد است روايات اول ، سوم و چهارم از همان منبع .
‏ ‏
‏ ‏2 - و روي انه سأل الحارث بن هشام رسول الله (ص ): كيف يأتيك الوحي ؟‏ ‏فقال : "أحيانا مثل صلصلة الجرس وهو أشده علي فيفصم عني وقد وعيت‏ ‏عنه ما قال واحيانا يتمثل لي الملك رجلا فيكلمني فاءعي ما يقول " (صحيح‏ ‏بخاري ، بدء الوحي ، ج 2و 3; صحيح مسلم قريب به همان معنا، باب عرق النبي في البرد وحين يأتيه‏ ‏الوحي ، ج 4، ص 1816، حديث 87).
‏ ‏يعني : روايت شده كه حارث بن هشام از پيامبراكرم (ص ) سؤال كرد كه : وحي‏ ‏چگونه به سراغ شما مي
آيد؟ پس آن حضرت فرمود: "گه گاه مانند آهنگ‏ ‏زنگ شتر، پس از آن از من جدا ميشود در حالي كه آنچه را وحي كننده گفته‏ ‏است از او حفظ كرده ام ; و گه گاه فرشته برايم مانند مردي تمثل كرده پس از‏ ‏آن با من سخن ميگويد پس آنچه را ميگويد ضبط و حفظ مي
كنم ."
‏ ‏از اين روايات و نظاير آنها استفاده مي
شود كه قالب گيري و صورت بخشي‏ ‏معنايي كه وحي ميشود از سوي پيامبراكرم (ص ) نيست بلكه همانند خود‏ ‏معنا از طريق مبدأ غيبي ميباشد. مولد و فاعل دانستن پيامبر(ص ) براي‏ ‏وحي علاوه بر اينكه محذور عقلي اجتماع نقيضين را - كه به آن اشاره شد -‏ ‏دارد محذور ديگري را در مقام پيروي و عمل و هدف از وحي دارد; زيرا آن‏ ‏فرض ، از قداست و علو رتبه وحي ميكاهد و تعبد به آن را ضعيف مينمايد.‏ ‏چرا كه پيامبر(ص ) هرچند به مقام "قاب قوسين او ادني " رسيده است ولي به‏ ‏مقام اطلاق حق تعالي و رتبه وجود غيرمتناهي او نرسيده و نخواهد رسيد و‏ ‏طبعا وحي مستند به او هم بر اين اساس قداست و نزاهت و علو رتبت وحي‏ ‏مستند به حق مطلق و غيرمتناهي تبارك و تعالي را نخواهد داشت ; و از‏ ‏اين رو بود كه اصحاب پيامبراكرم (ص ) در برخي موارد از او سؤال ميكردند‏ ‏كه آنچه شما در اين مورد ميگوييد سخن خدا و وحي است يا سخن خود‏ ‏شما، و اگر معلوم ميشد سخن خدا و وحي است بي چون و چرا‏ ‏ميپذيرفتند، و چنانچه بدين گونه نبود ميدان را براي اعمال نظر خودشان باز‏ ‏مي
ديدند.
                                                                                                                   
 ‏ان شاء الله موفق باشيد.
                                                                                                                  ‏والسلام عليكم و رحمة الله .

‏‏                                                               1387/1/31‏                                                        

حسينعلي منتظري                                           
+ نوشته شده توسط سجادی در شنبه بیست و پنجم خرداد 1387 و ساعت 11:15 |

منابع خبري روز پنجشنبه متن نامه "منوچهر متکي " وزير امورخارجه ايران خطاب به "بان کي مون " دبيرکل سازمان ملل متحد و بسته پيشنهادي ايران را منتشر کردند.

متن نامه وزير امورخارجه ايران به دبيرکل سازمان ملل متحد و متن بسته پيشنهادي به شرح زير است :
جناب آقاي بان‌کي‌مون
دبيرکل محترم سازمان ملل متحد

همانگونه که در مکاتبات قبلي به اطلاع رسيد جمهوري اسلامي ايران به عنوان يک کشور مسئول از اعضاي سازمان ملل متحد بر اساس حقوق و تعهدات بين‌المللي خود همواره بر اهميت چندجانبه گرايي تاکيد نموده است. متاسفانه چند کشور خاص با اهداف و اغراض سياسي با طرح ابهاماتي پيرامون برنامه کاملاً صلح‌آميز هسته‌اي ايران به استفاده ابزاري از ارگان‌هاي سازمان ملل اقدام نموده‌اند که ضربه‌اي بر اعتبار و حيثيت سازمان محسوب مي‌شود. با وجود آن که آژانس بين‌المللي انرژي اتمي بارها و به طور مکرر بر عدم انحراف در برنامه هسته‌اي ايران تاکيد نموده و بر اساس برنامه کاري توافق شده بين ايران و آژانس مسايل باقي‌مانده کاملاً حل و فصل شده‌اند و در حال حاضر تمامي فعاليت‌ها و برنامه هسته‌اي ايران تحت نظارت کامل آژانس قرار دارد اما شوراي امنيت سازمان ملل به اقدامات غيرقانوني خود ادامه داده است.

اينجانب طي نامه‌اي به طور متقن و مفصل مباني استدلالات جمهوري اسلامي ايران در خصوص دخالت غيرمنطقي و غير قانوني شوراي امنيت در موضوع هسته‌اي را قبلاً به اطلاع جنابعالي رسانده‌ام. از طرف ديگر جمهوري اسلامي ايران تعاملات سازنده مذاکرات منطقي عادلانه بدون پيش شرط و بر مبناي احترام متقابل را همچنان راه حل اساسي براي ارتقا و بهبود اوضاع و شرايط بين‌المللي مي‌داند.

بر اين مبنا جمهوري اسلامي ايران آماده است با گروه 1+5 در يک چارچوب مشخص و مورد علاقه مشترک مذاکره نمايد. جمهوري اسلامي ايران معتقد است اتخاذ رهيافت‌هاي دو سويه مبتني بر تهديد و مذاکره نه تنها هيچ کمکي به حل موضوعات نمي‌کند بلکه بيشتر به پيچيده‌تر شدن اوضاع مي‌انجامد. ملت ايران ملتي صلح‌طلب مي‌باشد که از هيچ تلاشي براي دستيابي به صلح و ثبات جهاني دريغ نکرده است. قدرت و قابليت‌هاي جمهوري اسلامي مي‌تواند به صلح و ثبات منطقه‌اي و بين‌المللي کمک کند.

از طرف ديگر جمهوري اسلامي ايران بر اين باور است که صلح و امنيت پايدار منطقه‌اي و بين‌المللي روابط اقتصادي تجارت آزاد امنيت انرژي مبارزه با تروريسم و مواد مخدر و بهره‌گيري از انرژي هسته‌اي براي مقاصد صلح‌آميز زمينه‌هاي مشترک بسيار خوبي را براي همکاري‌هاي درازمدت پايدار فراهم مي سازد. با توجه به شرايط موجود در سطوح منطقه‌اي و بين‌المللي جمهوري اسلامي ارايه طرحي نو و کامل را با هدف نيل به همکاري‌هاي پايدار و تعامل سازنده ضروري مي‌داند.

جمهوري اسلامي ايران به سهم خود پس از مطالعات و بررسي‌هاي گسترده و کارشناسي عميق بسته‌اي از پيشنهادات و ابتکارهاي بسيار مهم را در حوزه‌هاي مختلف سياسي امنيتي اقتصادي و هسته‌اي با دقت فراوان طراحي و تدوين کرده است که به کشورهاي گروه 1+5 ارايه مي شود. اين بسته بر اساس عدالت حاکميت و احترام متقابل و به عنوان اساسي براي آغاز مذاکراتي فراگير و همه جانبه با اين کشورها بر مبناي تعهدات دسته‌جمعي تهيه شده است. اعتقاد راسخ داريم که بسته حاضر يک فرصت استثنايي را براي همکاري واقعي و جدي فيمابين طرف‌هاي ذيربط فراهم خواهد نمود. مايلم بر اين نکته بسيار مهم تاکيد نمايم که رويکرد اصلي جمهوري اسلامي ايران به اين بسته پيشنهادي رويکردي راهبردي است.

لذا اميدوارم طرف‌هاي ذيربط به خوبي به اهميت موضوع و محتواي بسته پيشنهادي به عنوان راه حل جامع مشکلات و چالش‌هاي منطقه‌اي و جهاني و مبنايي براي همکاري‌هاي دراز مدت پي برده و با نگرشي سازنده با آن برخورد و از آن استقبال نمايند.

منوچهر متکي
وزير امور خارجه

بسته پيشنهادي جمهوري اسلامي ايران

با تاکيد بر ضرورت پايبندي به اصول عدالت قانونگرايي به رسميت شناختن حقوق ملتها احترام به حق حاکميت کشورها تحکيم صلح و ثبات منطقه‌اي و جهاني پرهيز از انحصارگرايي و تهديد احترام به دموکراسي ارزش‌هاي انساني و فرهنگ ملت‌ها و با اعلام برائت از بي‌عدالتيها و بي‌قانونيهاي اعمال شده نسبت به حقوق ملتها:

جمهوري اسلامي ايران معتقد است طيف وسيعي از موضوعات نظير مسائل امنيتي تحولات منطقه‌اي و جهاني انرژي هسته‌اي تروريسم دموکراسي و ... وجود دارد که به‌طور جدي ظرفيت زيادي را براي همکاري دارا مي‌باشد. اين مباحث در کنار موضوعاتي نظير مبارزه با مواد مخدر و حفظ محيط ‌زيست مسائل اقتصادي تکنولوژيک تجاري و به‌ويژه انرژي فرصت‌ها و زمينه‌هاي بسيار خوبي را براي همکاري‌هاي سازنده فراهم مي‌آورد. لذا با توجه به تحولات حادث در سطح منطقه‌اي و جهان ارائه طرحي نو و تکامل يافته از تعامل ضرورت مي‌يابد.

هدف اصلي جمهوري اسلامي ايران در دور جديد مذاکرات توافق همه‌جانبه مبتني بر حسن‌نيت دسته ‌جمعي براي تحقق همکاري‌هاي بلندمدت طرفين و تحکيم صلح و امنيت پايدار منطقه‌اي و بين‌المللي مبتني بر عدالت مي‌باشد. ما بر اين باوريم که اين مذاکرات ظرفيت آن را دارد که در ادامه از ساير دولت‌هايي که براي همکاري حول اين بسته ظرفيت‌ها و علايق لازم را دارند نيز دعوت به عمل آيد. نتيجه اصلي دور جديد مذاکرات توافق درباره «تعهدات دسته‌جمعي» در زمينه همکاري‌هاي اقتصادي سياسي منطقه‌اي ـ بين‌المللي هسته‌اي و امنيت انرژي است. لذا ما آمادگي داريم مذاکرات همه‌جانبه و فراگيري را بر مبناي موضوعات ذيل آغاز نماييم:

الف) موضوعات سياسي و امنيتي:
1ـ دفاع از حقوق و کرامت انسان‌ها و احترام به فرهنگ ملت‌ها از مهم‌ترين دغدغه‌هاي جامعه بشري است که گفتگو براي تحقق شايسته آن ضرورت دارد.
2ـ گفتگو درباره تقويت ثبات و تحکيم صلح عادلانه و پيشرفت مردم‌ سالاري در جهان و منطقه بر مبناي:
ـ احترام به حقوق ملتها و منافع ملي آنها؛
ـ کمک به حاکميت ملي کشورها بر مبناي روش‌هاي مردم‌سالارانه؛
ـ جلوگيري از خشونت و نظامي‌گري؛
ـ جلوگيري از تروريسم و عوامل ايجادکننده و تقويت‌کننده آن.

بر اين مبنا جمهوري اسلامي ايران آماده گفتگو براي همکاري در جهت تقويت ثبات و تحکيم صلح عادلانه و پيشرفت مردم‌سالاري در مناطقي است که از بي‌ثباتي نظامي‌گري خشونت و تروريسم رنج مي‌برند. اين همکاري مي‌تواند در نقاطي از جهان به خصوص خاورميانه بالکان آفريقا و آمريکاي جنوبي شکل‌ گيرد. همکاري براي کمک به مردم فلسطين در جهت يافتن طرحي جامع پايدار دموکراتيک و عادلانه براي حل موضوع 60 ساله فلسطين مي‌تواند نمونه‌اي از اين همکاري‌ها باشد.

3ـ مبارزه با تهديدهاي مشترک امنيتي و گفتگو براي تحقق همکاري دسته جمعي جهت مبارزه با عوامل ايجاد کننده و تقويت‌کننده تهديدهاي امنيتي ذيل:
ـ تروريسم؛
ـ مواد مخدر؛
ـ مهاجرت‌هاي غيرقانوني؛
ـ جرائم سازمان يافته.

ب) موضوعات اقتصادي:
1ـ همکاري در زمينه انرژي و امنيت آن در عرصه‌هاي توليد عرضه انتقال و مصرف.
2ـ همکاري در زمينه تجارت و سرمايه‌گذاري.
3ـ کمک عمومي به رفع فقر از کشورهاي ضعيف و تلاش براي کاهش فقر و فاصله طبقاتي.
4ـ کاهش آسيب‌هاي ناشي از نوسانات شديد قيمت‌ها و باز تنظيم مناسبات پولي و مالي جهان براي حمايت از کشورهاي جهان.

ج) موضوع هسته‌اي
در ارتباط با موضوع هسته‌اي ايران آماده است در يک نگرش جامع و به عنوان عضوي فعال و موثر از NPT و آژانس موضوعات ذيل را در دستور کار قرار دهد:
1ـ حصول اطمينان بيشتر از عدم انحراف فعاليت‌ هسته‌اي کشورها؛
2ـ ايجاد کنسرسيوم غني‌سازي و توليد سوخت هسته‌اي در نقاط مختلف دنيا از جمله ايران؛
3ـ همکاري مشترک براي دستيابي و بهره‌گيري از فناوري صلح‌آميز هسته‌اي و تسهيل بهره‌مندي عموم کشورها از آن؛
4ـ تحقق خلع سلاح هسته‌اي و تعيين کميته‌اي براي پيگيري اين موضوع؛
5ـ تقويت نظارت آژانس بر فعاليت هسته‌اي کشورها؛
6ـ همکاري‌هاي مشترک در ايمني و حفاظت فيزيکي هسته‌اي.

د) جمهوري اسلامي ايران در چارچوب اين بسته آماده شروع مذاکراتي جدي و هدفمند براي نيل به نتيجه‌اي مشخص مي‌باشد. اين مذاکرات مي‌تواند پس از دوره‌اي مشخص (حداکثر 6 ماه) مورد ارزيابي قرار گرفته و درباره ادامه آن تصميم‌گيري شود.

+ نوشته شده توسط سجادی در دوشنبه ششم خرداد 1387 و ساعت 10:36 |

بازخواني انتخابات مجلس هشتم در گفتگو با وزیر اطلاعات دوره اصلاحات

اعتماد-کيوان مهرگان:کساني که سابقه کار امنيتي دارند، همواره چند خصيصه را با خود يدک مي کشند؛ آنان کم سخن مي گويند، دير سخن مي گويند، به آنچه مي گويند کاملاً اشراف دارند و ... حال اگر يک مقام امنيتي بلندپايه ولو در دولت سابق قرار باشد سخناني درباره انتخابات بگويد و آن را در رسانه ها منتشر کند، حتماً بايد جمله جمله آن را با دقت خوانده و روي آن عميقاً انديشيد.


ادامه مطلب
+ نوشته شده توسط سجادی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:16 |

واكنش شدید‌اللحن روحانیون مجلس به سخنان احمدی‌نژاد: امام زمان مسوول گرانی نیست

کارگزاران- اعظم ویسمه: نمایندگان روحانی مجلس هفتم با اعتراض شدید‌اللحن نسبت به اظهارات محمود احمدی‌نژاد در جمع طلاب مشهد خواستار واكنش حوزه‌های علمیه و مراجع تقلید به این سخنان شدند.

انتقادات نمایندگان معمم از ابتدای جلسه علنی روز گذشته آغاز شد كه بعضا با تشكیل تجمعات چندنفره در صحن علنی مجلس اظهاراتی را در میان خود رد و بدل می‌كردند. این اعتراضات محدود به صحن علنی نبوده و با پیگیری در راهروهای پارلمان معلوم شد روحانیون مجلس نسبت به اظهارات اخیر محمود احمدی‌نژاد در جمع طلاب مشهد كه دوشنبه‌شب از صداوسیما پخش شد، معترض هستند.

احمدی‌نژاد در این جلسه سخنرانی گفته بود: «امام زمان دارد جهان را مدیریت می‌كند و ما داریم می‌بینیم دست هدایت آقا امام زمان در همه امور كشور نمایان است.» علی عسگری نماینده مشهد و مخبر فراكسیون حزب‌الله مجلس اولین نماینده معممی بود كه در گفت‌وگو با كارگزاران به اظهارات احمدی‌نژاد واكنش نشان داد و گفت: «مطمئنا اگر در آن جلسه در جمع طلاب روحانیون بلندپایه و یا آیت‌الله طبسی (تولیت استان قدس رضوی) حضور داشتند این اظهارات را بدون پاسخ نمی‌گذاشتند.» عسگری ادامه داد: «من وظیفه رئیس‌جمهور را نظریه‌پردازی و دخالت در امور دینی نمی‌دانم اما مشخص نیست ایشان چرا سعی دارند در امور دینی نظریه‌پردازی كنند.» وی با انتقاد از اظهارات احمدی‌نژاد در خصوص مدیریت امور كشور توسط امام زمان تصریح كرد: «شاهد هستیم آقای احمدی‌نژاد نحوه مدیریت خود در كشور را مدیریت آقا امام زمان به اذهان القا می‌كنند. خوب نیست بگوییم اگر مدیریت آقا امام زمان این است باید متصدیان حوزه و دین چاره‌اندیشی و درمان كنند.» انتقادات به اظهارات احمدی‌نژاد به همین جا خلاصه نشد، بسیاری از نمایندگان مجلس معتقد بودند رئیس دولت نهم با این اظهارات سعی در سرپوش گذاشتن بر ضعف‌های خود در نحوه مدیریت امور دارد.
از این رو عسگری به احمدی‌نژاد توصیه كرد: «بهتر است ایشان پاسخگوی مسائل مبتلابه جامعه مانند گرانی و تورم باشد و تكیه‌گاهشان بر عرش نباشد، زمینی فكر كنند و به مدیریت امور اجرایی بپردازند.»
نماینده مشهد ادامه داد: «مردم از رئیس‌جمهور انتظار تضعیف امور دینی را ندارند، اساتید اخلاق و نظریه‌پردازان بحمدالله در حوزه‌ها زیاد هستند و می‌توانند پاسخگوی مسائل دینی باشند. ایشان به رفع مشكلات اقتصادی مردم بپردازند.» پیش از این نیز احمدی‌نژاد هنگام حضور در سازمان ملل و دانشگاه كلمبیا اظهار داشته بود كه جلسه توسط امام زمان اداره می‌شده است. احمدی‌نژاد در جلسه سخنرانی در جمع طلاب مشهد به این موضوع نیز اشاره داشته و گفته بود: «قضیه دانشگاه كلمبیا مگر چیزی جز مدیریت امام زمان بود؟ آنها در 3 مرحله 3 دام گذاشته بودند برای ما. مرحله اول در فرودگاه بود كه می‌گفتند نرو، قرار است هواپیما را مصادره كنند. مرحله دوم در دانشگاه كلمبیا و استقبال سرد سرویس دانشگاه بود كه انتظار داشتند ما كنار بكشیم و برویم. مرحله سوم هم همان توهین‌ها بود كه 28 دقیقه بدترین حرف‌ها را به ما زدند. خوبش این بود كه در آخر گفتند حالا به مزخرفات این آقا گوش می‌كنیم. آنها می‌خواستند كه من تعادل عصبی خودم را از دست بدهم و همان‌جا بروم، ولی من خندیدم و سخنرانی هم كردم و دیدید كه گفته شد 500 میلیون بیننده داشته است. این چیزی جز مدیریت آقا امام زمان است؟»
عسگری با اشاره به برخی اظهارات احمدی‌نژاد گفت كه «امیدواریم پخش این سخنان از شبكه تلویزیونی اثر داشته و منجر به چاره اندیشی در حوزه‌های علمیه و نزد علما شود». اما محمود مدنی عضو كمیسیون اصل 90 مجلس با بیان این جمله كه ما به نظارت ائمه معصومین در كلیه امور عالم قائل هستیم، افزود: «به نظر می‌رسد مطرح كردن اینكه همه امور جاری با عنایت ائمه اطهار است یك آسیب جدی داشته باشد و آن اینكه خطاهای مسوولین چه در مجلس، دولت یا قوه قضائیه به ساحت مقدس ائمه اطهار منتسب شود.»
به گفته مدنی، زمانی كه مسوولین عملكردشان را به مقدسات دینی منسوب می‌كنند یك رابطه تقدس‌آمیز بین افراد و مبادی غیبی ایجاد می‌شود كه راه نقد برای منتقدان را می‌بندد و زبان پرخاشگران نسبت به مسائل معنوی باز می‌شود.
حجت‌الاسلام مهدی طباطبایی نیز سخنان احمدی‌نژاد را بسیار بد و غیرقابل دفاع توصیف كرد. او كه برخی از جملات احمدی‌نژاد را یادداشت كرده بود، یادداشت خود را اینگونه برای كارگزاران خواند: رئیس‌جمهور با تمام قداستی كه از خود ابراز می‌دارد به خود اجازه داده بگوید «در طول تاریخ همواره به انحای مختلف امورات جهانی را امام زمان اداره كرده است.» یا در جایی می‌گوید: «همه شیاطین عالم از اول تاریخ به دنبال این بودند كه چنین پیوندی رخ ندهد». طباطبایی ادامه داد: در واقع آقای احمدی‌نژاد خود را جزء پیوندشدگان با آقا امام زمان می‌داند، در حالی‌كه ما در دعای شعبانیه می‌خوانیم: خدایا، ما را به نحوی قرار ده كه مورد لطفت باشیم؛ نه اینكه مدعی باشیم این پیوند رخ داده است. احمدی‌نژاد در بخش دیگری از اظهاراتش در مورد حمله آمریكا به عراق گفته است: «در ظاهر همه فكر می‌كنند كه آمریكا برای چپاول عراق به این كشور حمله كرد، ولی این طور نیست، آنها تحلیل داشتند، آنها مطلع شده بودند كه قرار است در این منطقه اتفاقاتی بیفتد. آنها فهمیدند كه دست الهی قرار است از این منطقه بیرون بیاید (منظور امام زمان است) برای همین حمله كردند تا جلویش را بگیرند.» به گفته طباطبایی، اینگونه اظهارنظر در مورد امام زمان موجب بی‌اعتمادی جوانان می‌شود زیرا ممكن است تصور شود تمام معضلات فعلی كه به دست مجریان رخ می‌دهد با هدایت امام زمان است. طباطبایی سپس احمدی‌نژاد را مورد كنایه قرار داد و گفت: البته اگر لطف الهی نبود حضرت‌عالی (رئیس‌جمهور) با آن همه گفتار غیرواقعی نمی‌توانست به این قدرت ادامه دهد. غلامرضا مصباحی‌مقدم دیگر روحانی مجلس بود كه نسبت به اظهارات احمدی‌نژاد واكنش نشان داد. او گفت سخنرانی شب گذشته آقای رئیس‌جمهور را گوش كردم. به نظر می‌آید كه این سخنرانی درصدد بیان پشتیبانی و حمایت از سوی خدا و بقیه‌الله‌الاعظم بود و این امری بدیهی است. اما اگر مقصود احمدی‌نژاد از این سخنان این باشد كه امام زمان از رفتارهای دولت حمایت می‌كند، صحیح نیست.
مصباحی‌مقدم تاكید كرد قطعا امام زمان تورم 20 درصدی، گرانی‌ها و خیلی اشتباهات را بر ملت نمی‌پسندد. وی ادامه داد: اگر اظهارات احمدی‌نژاد در مورد مدیریت امور را به مدیریت درست از سوی ایشان تعبیر كنیم باید بسیاری از اشتباهات را پای امام زمان بگذاریم كه این لطمه جبران‌ناپذیری به اعتقادات جوانان می‌زند

+ نوشته شده توسط سجادی در شنبه بیست و یکم اردیبهشت 1387 و ساعت 11:12 |
روشنفکری فقيهانه

اکبر گنجی

 

 

ايران به اندازه کافی فقيه برای تکفير در اختيار دارد، مشکل ما کمبود "روشنفکر حوزه عمومی" است تا با آرای نو، گفت و گوی انتقادی مستدل، ارائه مدل های بديل و رقيب، يک قلمرو عمومی رها از سلطه ايدئولوژی و دولت و سرمايه پديد آورد


مسأله: فردی مدعی است که خدا با او سخن گفته است و به او مأموريت داده تا پيام او را به اطلاع مردم برساند. همين فرد ادعا دارد که "کلام خدا" از طريق يک واسطه به اطلاع او رسيده است.
پرسش: آيا اين ادعا قابل اثبات است؟
پاسخ: روشن است که با هيچ دليل و برهانی نمی توان اين ادعا را اثبات کرد(به تعبير فيلسوفان مسلمان ، نبوت خاصه قابل اثبات نيست، برای اينکه بر امر خاص نمی توان اقامه ی برهان کرد). دينداران در طول تاريخ حتی يک دليل برای اثبات اين ادعا که خدا با شخص خاصی سخن گفته است، ارائه نکرده اند. به تعبير ديگر، کسی جز خود شخص واجد تجربه، امکان و حق ندارد که مدعی شود خدا با آن شخص خاص سخن گفته است. برای اينکه جز خود آن شخص هيچ کس ديگری نمی تواند(امکان ندارد) از وقوع آن رويداد با خبر شود. استناد به سخن خود آن شخص ،برای موجه کردن ادعايش در خصوص سخن گفتن خدا با او، موجه نيست. معقول کردن اين مدعا، نيازمند اثبات چند پيش فرض است :
الف- اثبات وجود خدا.
ب- اتبات اينکه خدا موجودی متشخص و انسانوار است ، تا سخن گفتن او معقول باشد. برای اينکه اگر خدا موجودی غير متشخص باشد، سخن گفتن خدا معنا نخواهد داشت.
ج- اثبات اينکه ارتباط خدا و آدميان ، ارتباط گفت و شنودی(ديالوگی) است.
اثبات اين قضايا اگر ناممکن نباشد، بسيار دشوار است. مومنان برای هيچيک از اين مدعيات براهين معتبری ارائه نکرده اند که مورد تصديق همه ی عقلا قرار گيرد[۱].راسل و پوپر دو تن از فيلسوفان تحليلی قرن بيستم اند که خداناباور بودند. کانت يکی از عقلای بزرگ جهان است. او با اينکه از راه اخلاق وجود خدا را می پذيرفت ، اما تمام براهين اثبات صانع را بی اعتبار تلقی می کرد. تاريخ بشری نشان می دهد که خدا باوران و خداناباوران به تکافوی ادله رسيده اند و هيچيک توانايی قانع کردن ديگری را ندارد.
به فرض آنکه وجود خدا با براهين معتبر اثبات شده باشد،ولی خدا باوران تصور واحد و يکسانی از چيستی خدا ندارند. بسياری از مومنان اوصاف و افعال انسانی به خدا نسبت می دهند.اما به نظر برخی از خداباوران، خدا "بکلی ديگر"و بيان ناپذير (ineffable) است و تشبيه او با آدميان ناپذيرفتنی است( به تعير قرآن: ليس کمثله شی، شوری، ۱۱ – علی بن ابی طالب هم معتقد بود که کمال توحيد نفی صفات از خداوند است ، نهج البلاغه، خطبه اول). به نظر پل تيليش ، خداوند موجودی "متعالی" يا " به کلی ديگر" است.خداوند "ورای" همه ی صفات انسانی است و با محمولهای زبان ما قابل توصيف نيست. به نظر او ، اگر درباره خداوند به همان نحو سخن بگوييم که درباره مخلوقات سخن می گوييم به ورطه تشبه (anthropomorphism) فرو خواهيم افتاد. جملاتی از قبيل"يهوه با پيامبران سخن گفت" و "خداوند شبان من است" نمادين هستند. همه ی اوصاف، نسبت ها و فعاليت هايی که به خداوند نسبت داده می شود، نمادين (symbolic) هستند.
حتی اگر اثبات وجود خدای متشخص انسانوار امکان پذير باشد ، اثبات عقلی سخن گفتن خدا با "يک شخص خاص" محال است. اينک نوبت آن است که نگاهی دقيق تر به اصل مدعا بيندازيم. بنابر ادعای مسيحيان، خداوند در شخص عيسی مسيح تبديل به بشر شد(اصل تجسد (The Incarnation ، به نظر آنها ، عيسی در عين حال کاملاً خدا بود. بگمان فيلسوفان و متکلمان مسيحی، آموزه ی تجسد معقول است و لاجرم آنها معقوليت اعتقاد به خدا بودن مسيح را تصديق می کنند.بدينترتيب ، سخن گفتن مسيح همانا سخن گفتن خداست. بنابر روايت قرآن ، خداوند در وادی طور و طوی بدون حجاب و واسطه با موسی سخن گفته است(نسأ، ۱۶۴ – قصص،۳۰). مطابق روايت قرآن ،سخن گفتن خدا با حضرت محمد ، با واسطه بوده است.جبرئيل سخنان خدا را به پيامبر منتقل کرده است(بقره،۹۷ – نحل، ۱۰۲).اما جبرئيل کيست و دارای چه سرشتی است؟
مطابق روايت قرآن، اولين ملاقات پيامبر با جبرئيل در غار حرا پس از مراقبه ای طولانی رخ داد. جبرئيل در هيبتی عظيم و شکوهمند بر او ظاهر می گردد و کتابی پيچيده در حرير به حضرت عرضه می دارد و می گويد بخوان. جبرئيل کلام الهی را بر وی نازل می کند. در سوره نجم داستان مواجهه پيامبر با جبرئيل نقل شده است. پيامبر در حالی که در کنار درخت سدر ايستاده بود، جبرئيل را مشاهده کرد. درخت سدر تنها درخت قابل رشد در منطقه عربستان بود. پيامبر وقتی در غار حرا می نشست، درختان سدر در مقابلشان بود. مطابق روايت قرآن پيامبر جبرئيل را ديد که در کنار آخرين درخت ايستاده بود.مطابق احاديث ، جبرئيل به صورت جوان خوشرويی به نام دحيه کلبی بر حضرت ظاهر می شده است : و لقد رائه انزله اخری سدره المنتهی: او را ديگر بار باز هم بديد ، نزد سدره المنتهی(نجم، ۱۳ و ۱۴). مفسرين چون جبرئيل را موجودی غير مادی می دانند، آيه را تأويل کرده و مدعی شده اند که جبرئيل يکی از عقول مجرده است و سدره المنتهی را هم يکی از عوالم علوی فرض کرده اند. به گفته علامه طباطبايی، منتهی، منتهای آسمانهاست(الميزان، ج ۱۹، ص ۴۹). در سوره مريم هم آمده است که جبرئيل به صورت انسان بر مريم ظاهر شد(مريم، ۱۷ و ۱۸). مطابق روايت قرآن، جبرئيل موجودی است که در صورت انسانی قابل مشاهده است و با افرادی خاص وارد گفت و گو می شود. پس تمام ادعای پيامبر اسلام اين است که جبرئيل کلام خدا را به اطلاع او رسانده است.
۱-پروژه عقلانی کردن معتقدات دينی قادر به اثبات آموزه های دينی نيست. معقول سازی معتقدات، حداکثر کاری است که فيلسوفان و متکلمان انجام می دهند. به تعبير ديگر، معقول سازی آموزه های دينی، صورتی از "استنتاج بهترين تبيين" (Inference to the best explanation) است. داده های فراوانی وجود دارند که نيازمند تبيين است. مدل های مختلفی برای تبيين داده ها ارائه می شود. هر مدلی که در ميان تبيين های بديل، بهترين تبيين موجود از آن داده ها را به دست دهد، از منظر معرفت شناسانه بر تبيين های رقيب رجحان خواهد داشت. به عنوان نمونه ، هر مدلی از خدا بايد داده هايی چون وجود شر در عالم، مسأله ی جبر و اختيار، غيبت خدا از جهان و ... را هم تبيين نمايد. از اين رو بايد ديد کداميک از دو مدل رقيب خدای متشخص انسانوار و خدای غير متشخص ، اين گونه داده ها را بهتر تبيين می کنند. برای معقول سازی وحی هم چندين مدل رقيب وجود دارد که بايد قدرت تبيين کنندگی هر يک از آنها مد نظر قرار گيرد.
۲-مفسران متون مقدس دينی، آموزه های متون مقدس را که با عقل (علم و فلسفه و...) تعارض داشته باشند ، تأويل می کنند. موارد زير قابل ذکر است:
دست های خدا گشاده است(مائده، ۶۴). دست خدا بالای دستها يشان است(فتح، ۱۰). خدا آدم را با دو دست خود آفريد(ص،۷۵).رنگ خدا بهترين رنگ است(بقره، ۱۳۸).خدا تيراندازی کرده و کافران را کشته است(انفال، ۱۷). مفسران تمام اين موارد را تأويل می کنند.برای اينکه با عقل فلسفی که می گويد خدا موجودی مادی نيست، تعارض دارند. از همين قبيل است اين نوع آيات: خدا را چرت و خواب فرا نمی گيرد(بقره، ۲۵۵).فراموش کار نيست(طه،۵۲ – مريم،۶۴). خريد و فروش می کند(توبه، ۱۱۱).قرض الحسنه می گيرد و بهره می دهد(حديد، ۱۱و ۱۸).
مطابق متافيزيک فيلسوفان مسلمان، خدا صرف الوجود است، هيچ جنبه ی امکانی – فقری در او يافت نمی شود، حرکت، خروج از قوه به فعل است. حرکت در موجوداتی امکانپذير است که از همه جهت "بالفعل"نيستند. خدا فعليت محض است. لذا تغيير حال نمی دهد. مفسران فيلسوف مشرب ، آياتی که حاکی از تغيير حال خداست را ،برای رفع تعارض ،تأويل کرده اند. مانند: خشمگين کردن خدا و به واکنش واداشتن او(احزاب،۵۷ – و آيات بسيار ديگر)، دشمن داشتن خدا(بقره،۹۸)، مکر ورزيدن خدا(آل عمران ، ۵۴- اعراف،۹۹- يونس،۲۱)، فريب کار بودن خدا(نسأ، ۱۴۲)، حيله ورزی خدا(طارق،۱۵و ۱۶)، رعب افکنی خدا(آل عمران،۱۵۱- انفال، ۱۲- احزاب،۲۶)، گمراه سازی انسانها توسط خدا(نسأ، ۱۴۳- انعام،۳۹و ۱۲۵)، انتقام گرفتن خدا(مائده،۹۵-اعراف، ۱۳۶- دخان،۱۶- زخرف،۵۵).
متدولوژی تفسيری مفسران چنين است که ابتدا در مباحث برون دينی اصلی را می پذيرند، آنگاه آياتی که با آن اصل تعارض داشته باشد را تأويل می کنند. آيات قرآنی که خدا را موجودی مادی-جسمانی معرفی می کنند ، محدود به موارد ياد شده نمی باشد، موارد بسيار ديگری هم وجود دارد که مفسران را وادار به تأويل کرده است. به عنوان نمونه:
الرحمن علی العرش استوی:خدا روی تخت نشسته است ( طه، ۵).
و تری الملئکه حافين من حول العرش:و فرشتگان را می بينی که گرد عرش خدا حلقه زده اند(زمر، ۷۵).
در اينجا خدا موجود متشخصی است که بر روی تختی نشسته که فرشتگان به دورش حلقه زده اند.در زبان عربی به تختی که آدمی روی آن می نشيند، عرش می گويند. در زبان عربی عرش به معنای عوالم فوق طبيعت به کار نرفته است، اما فيلسوفان مسلمان برای رهايی از جسميت يافتن خدا، ادعا کرده اند که عرش به معنای عوالم ديگر است و بر همين اساس عالم کرسی، عالم لوح، عالم قلم و ... ساخته اند.علامه طباطبايی در اين زمينه می نويسد:"عرش همانطوری که مقام تدبير عام عالم است و جميع موجودات را در جوف خود جای داده همچنين مقام علم نيز هست، و چون چنين است قبل از وجود اين عالم در حين وجود آن و پس از رجوع مخلوقات به سوی پروردگار نيز محفوظ هست"[۲].در قرآن آمده است:
و هم الذی خلق السموات و الارض فی سته ايام و کان عرشه علی الماء: اوست که آسمان و زمين را در شش روز آفريد و عرش او بر روی آب بود(هود، ۷).
مطابق نظر علامه طباطبايی :"بر آب بودن عرش کنايه است از اينکه مالکيت خدای تعالی در آن روز مستقر بر اين آب بود که گفتيم ماده حيات و زندگی است، چون عرش و تخت سلطنت هر پادشاهی عبارت است از محل ظهور سلطنت او"[۳].درست است که بسياری از مفسران خدای متشخص انسانوار سلطانی را پذيرفته اند، اما چون او را موجودی غير مادی می دانستند، مجبور شده اند بسياری از آيات قرآن را تأويل کنند.
به عنوان مثالی ديگر، قرآن قلب را به عنوان يکی از ابزارهای شناخت معرفی می کند(حج، ۴۶- انعام،۲۵- اعراف،۱۷۹- توبه،۸۷ و ۹۳- نحل،۲۲- اسرا، ۳۶ و ۴۶ – محمد،۲۴). علامه طباطبايی و دکتر بهشتی از اين معنا دفاع کرده اند. برخلاف نظر گذشتگان، علم امروز به اين معنا قائل نيست. قرآن علم به قيامت، زمان نزول باران و ذکور و اناث بودن فرزند در رحم مادر را از علوم اختصاصی خداوند معرفی می کند(لقمان، ۳۴). طبری در جامع البيان،طوسی در التبيان فی تفسير القرآن، فخر رازی در مفاتيح الغيب و طبرسی در مجمع البيان، آيه را همين گونه معنا کرده اند.علامه طباطبايی هم در الميزان از همين معنا دفاع کرده است[۴]. اما دانش هوا شناسی و علم پزشکی کنونی زمان بارش باران و جنسيت نوزاد در رحم مادر را دارا هستند. يکی ديگر از موارد تعارض علم و دين، راندن ابرها به وسيله ی فرشتگان است . قرآن می گويد:فالزاجرات زجرا:سوگند به آن فرشتگان که ابرها را می رانند(صافات، ۲). در پاره ای از روايات آمده است که "رعد" فرشته ای است که ابرها را می راند:"احمد بن حنبل و ترمذی روايتی از ابن عباس نقل کرده اند که نسائی نيز آن را صحيح دانسته است. ابن عباس می گويد: يهود نزد پيامبر(ص) آمدند و گفتند: به ما بگو رعد چيست؟ فرمود: يکی از فرشتگان الهی و مأمور ابرهاست. تازيانه ای از آتش در دست دارد که با آن ابرها را به جايی می راند که خداوند امر کند.پرسيدند:پس اين صدايی که می شنويم چيست؟ فرمود:صدای همان فرشته است. ابن مردويه ار عمربن نجاد اشعری روايت کرده است که پيامبر فرمود : رعد فرشته ای است که ابرها را می راند و برق چشم فرشته ای است که روفيل نام دارد. همو از جابربن عبدالله روايت کرده است که پيامبر(ص) فرمود:فرشته ای بر ابر گماشته اند که اطراف آن را جمع می کند و بلندی هايش را استوار می سازد.تازيانه ای در دست دارد که چون بلند کند برق می زند، چون ابرها را باز راند،رعد به گوش می رسد و چون بر آن ها زند، صاعقه می گردد"[۵]. در تمام اين موارد چاره ای جز تأويل وجود ندارد.
مفسران در صورت تعارض وحی با عقل و علم، به شيوه ديگری هم متوسل شده اند. ادعا اين است که اين موارد، مصداق به لسان قوم سخن گفتن است. به عنوان نمونه، علم و عقل امروزين وجود موجودی به نام جن را تأئيد نمی کنند.از اينرو برخی مدعی شده اند که آيات قرآن در خصوص جن،مصداق به لسان قوم سخن گفتن است. به گمان بهالدين خرمشاهی لسان قوم بازتاب آگاهانه و عامدانه فرهنگ زمانه در قرآن است:" راقم اين سطور بر آن است که فرهنگ يعنی آداب و عادات و عقايد و معارف و رسوم و مناسبات و جهان بينی مردمان عصر نزول قرآن(و طبعاً مقاديری از فرهنگ يا شبه فرهنگ جاهليت) عالماً و عامداً به صلاحديد صاحب قرآن ، خداوند سبحان، در کلام الله قرآن راه داده شده است ، نه اينکه قهراً و طبعاً راه يافته است"[۶].
وی در توضيح نظر خود می نويسد:"خداوند صاحب قرآن به همانگونه که قطعه يا قطاعی از زبان مردم عربسان سده هفتم ميلادی ، يعنی زبانی با زمان و مکان و تاريخ و جغرافيای معين و معلوم برای بيان وحی خود استفاده برده است، به همانگونه قطعه يا قطاعی هم از کل فرهنگ آن عصر برگرفته است، تا بر مبنای آن بتوان نامتناهی را در متناهی بازگفت و دريا را در برکه انعکاس داد، لذا اگر در قرآن کريم هيئت بطلميوسی يا طب جالينوسی منعکس باشد ، نبايد انکار کرد و اگر پيشرفت علم، هيئت بطلميوسی يا طب جالينوسی را ابطال کند نبايد نتيجه گرفت که احکامی از قرآن را ابطال کرده است، زيرا قرآن فرهنگ زمانه را باز يافته است، نه لزوماً و در همه ی موارد، حقايق ازلی و ابدی را"[۷].
از نظر آقای خرمشاهی ،يکی از مصاديق تعارض علم و دين، و بازتاب فرهنگ زمانه در قرآن، وجود موجودی به نام جن در قرآن است: "در قرآن کريم هم سخن از وجود جن می رود و سوره ای به نام جن و در شرح ايمان آوردن بعضی از آنها و در استماع مجذوبانه آنان از آيات قرآن هست(سوره جن= سوره هفتاد و دوم) ، حال آنکه بعيد است علم يا عالم امروز قايل به وجود جن باشد"[۸] ، " چون جن و پری در ادبيات قوم عرب از رواج کاملی برخوردار بوده، که قرآن کريم سوره ای به نام جن آورده و در شرح حال ايمان آوردن بعضی از آنها و استماع مجذوبانه آنان، آياتی را نازل کرده"[۹].
اگر موجودی به نام جن وجود نداشته باشد و قرآن صرفاً فرهنگ زمانه را بازتاب داده باشد، موجودی به نام شيطان هم وجود نخواهد داشت، برای اينکه شيطان يکی از جنيان است:
و اذ قلنا للملئکه اسجدوا لادم فسجدوا الا ابليس کان من الجن ففسق عن امر ربه : و آنگاه که به فرشتگان گفتيم که آدم را سجده کنيد، همه جز ابليس که از جن بود و از فرمان پروردگارش سر بتافت سجده کردند(کهف، ۵۰). به اضافه رحمن،۱۴ و ۱۵- ص ۷۵و ۷۶.
شيطان نقش عظيمی در جهان هستی دارد. شيطان آدميان را وادار به بدی و فحشا می کند و به حرام می اندازد(بقره، ۱۶۹-۱۶۸). شيطان به صورت انسان بر مشرکان قريش ظاهر شد و آنها را فريفت که من امان دهنده به شما هستم ولی در ميانه ی جنگ گريخت(انفال، ۴۸- حشر، ۱۶). در قيامت با جهنميان گفت و گو می کند و به آنها می گويد که چگونه آنها را فريب داده است(قصص،۶۳- ابراهيم،۲۲- بقره، ۱۶۷و۱۶۶). ايوب را بسيار رنج داد و از سه سو باران بلا بر سر ايوب ريخت:مال و خانواده و اندامش و در نهايت از طريق همسرش(ص، ۴۱). در خواندن وحی تمام پيامبران اخلال کرده است(حج، ۵۲). قدرت شيطان آنقدر زياد است که می گويد قصد دارد به دست آدميان خلقت خداوند را دگرگون کند(نسأ،۱۱۹). اگر شيطان وجود نداشته باشد، آنهمه نقش و کارکردی که قرآن برای وی در هستی و جامعه بشری در نظر گرفته چه می شود؟
اگر متدولوژی تفسيری معتبری وجود دارد که بر مبنای آن مفسر مجاز است آياتی که با عقل و علم تعارض دارند را تأويل کند، ديگر جايی برای اعتراض به ديگر مفسرانی که در مواقع بروز تعارض از اين متدلوژی برای رفع تعارض استفاده می کنند باقی نخواهد ماند. متدولوژی همه يا هيچ است.اگر کار کند ، در همه جا کار می کندو اگر ناکارا باشد، در همه ی موارد ناکاراست. جسميت داشتن خدا با يافته های عقل فلسفی مسلمين تعارض دارد. تغيير حال خدا هم با يافته های عقل فلسفی مسلمين تعارض دارد. "سخن گفتن خدا" مثل "دست داشتن خدا" ، "رنگ داشتن خدا"، "برتخت نشستن خدا"، "خشمگين شدن خدا"و "توطئه گری خدا"ست. اگر خدا دست ورنگ ندارد و بر تخت نمی نشيند، سخن هم نمی گويد.يعنی خداوند با بيرون راندن هوا از ميان طنابهای صوتی "سخن" نمی گويد. اگر خدا موجودی غير متشخص باشد، وحی را کلام خدا قلمداد کردن، بی معنا خواهد شد. معمولاً گفته می شود خدا سخن می گويد، اما به نحوی متفاوت از ما. سخن گفتن خدا با سخن گفتن آدميان تفاوت ماهوی دارد. اگر اينطور است، ممکن است خدا دارای جسم هم باشد، منتها جسمی ماهيتاً متفاوت از جسم آدميان. اينکه فردی مدعی شود من عينيت يا اتحاد تام با همه ی موجودات يا با واقعيتی متعالی را تجربه کردم و در "همه" به نحوی مستغرق شدم که جدايی فاعل شناسايی از متعلق شناسايی محو شد و ميان خود و حق تغايری نديدم ،يک حرف است، و اينکه فرد مدعی شود خداوند به من فرمان داده تا کليه کسانی که فلان کار را می کنند، سنگسار کنيم، همه ی افرادی که فلان کار را انجام می دهند، در حضور مومنين تازيانه بزنيم، دست همه ی کسانی که اقدام به فلان کار کرده اند را قطع کنيم، دست و پای کسانی را که فلان کار را کرده اند، به طور معکوس قطع کنيم و...، يک حرف ديگر. اين تجربه دوم را چگونه بايد فهميد؟ اگر متدلوژيی وجود دارد که اجازه می دهد وقتی همان فرد از جن و شيطان سخن می گويد، سخن اش را مصداق به لسان قوم سخن گفتن محسوب کنيم، آيا همان متدلوژی اجازه نمی دهد که تمام اين موارد(يعنی سخن گفتن خدا با وی و جعل قوانين) را هم مصداق به لسان قوم سخن گفتن محسوب کنيم و بگوئيم در واقع شارع خود پيامبر است و اين احکام هم حکم خود اوست، منتها چون به لسان قوم سخن می گفته، سخن و حکم خود را ، سخن و حکم خدا معرفی کرده است.
۳-کلام خدا را چگونه می توان فهميد و معقول کرد؟ برای تبيين پديده ی وحی حداقل چند مدل رقيب وجود دارد.
الف- باور رسمی اين است که قرآن با تمام الفاظش سخن خداست که از طريق جبرئيل به پيامبر تحويل داده شده و پيامبر هم عيناً آن را به اطلاع مردم رسانده است.
ب- مدل دوم مدعی است که محتوای قرآن به وسيله جبرئيل به پيامبر الهام شده است، ولی تمام الفاظ قرآن از آن پيامبر است(مدل نصر ابوحامد زيد در کتاب مفهوم نص).ون
ج- مدل سوم مدعی است که تمام قرآن سخن پيامبر است، اما چون شخصيت او شخصيت خدايی است، سخن او سخن خدا تلقی می شود(مدل سروش).
د- مدل چهارم قرآن را محصول نگاه موحدانه پيامبر به عالم می داند. نبوت و وحی به معنای موحدانه نگريستن به عالم و آدم است و دستاوردهای پيامبر(فرآورده های وحی)، مدعيات صدق و کذب بردار نيستند. لذا تمام قرآن کلام پيامبر است(مدل محمد مجتهد شبستری).
ه- قرآن محصول فهم و دريافت پيامبر از هستی است(مصطفی ملکيان).
به گمان من با استفاده ی از نظريه فريتيوف شووان (Frithjof Schuon)در خصوص ساحات چهارگانه ی آدمی می توان مدل سروش را توضيح داد. بر اين مبنا،، پيامبر، از طريق درون بينی، از ساحت اول(بدن که جنبه سطحی و روئين اوست) و دوم(ذهنmind که همان سياله ی آگاهی است) و سوم(نفسsoul که فاعل آگاهی است ) وجود خويش می گذرد و وارد ساحت چهارم وجودی خويش(روح spirit ساحت عدم تفرد است)می شود.در اين ساحت ، انسان حصار فرديت را در هم می شکند و با خدا يکی می شود. روح فاقد تشخص و تفرد است. روح ساحتی است که با خدای غير متشخص وحدت و عينيت دارد. روح و خدای فراشخصی از يکديگر تمابزی ندارند. روح به تعبير هندوان، همان آتمن (Atman)ی است که برهمن(Brahman) است، همان ساحتی از انسان است که، به تعبير بودائيان، بودا- سرشت است، همان است که حسين بن منصور حلاج در اشاره به آن می گويد: انا الحق. خود واقعی و حقيقی آدمی همان روح اوست که با خدا يکی است. سخن گفتن با ساحت چهارم وجودی خويش، سخن گفتن با خدا نام می گيرد. وحی ، مطابق اين تلقی، "حديث نفس" است. برخی از احاديث را می توان در جهت تحکيم اين مدل به کار گرفت. مانند: "من عرف نفسه عرف ربه: کسی که خود را بشناسد پروردگارش را می شناسد" و "عجبت لمن يجهل نفسه کيف يعرف ربه : در شگفتم که کسی که خود را نمی شناسد چگونه پروردگار خود را می تواند شناخت".
اين کلام صريح سروش مويد مدعای ماست:"[مولوی] روح القدس را از مراتب وجود صد توی آدمی می شناسد و می شناساند و آدمی را چون دريايی عميق می بيند که لايه ها دارد، و لايه يی در گوش لايه ديگر راز می گويد و اين را عين رازگويی روح القدس می شمارد. و حتی گفت و گو با ديگری در خواب را سخن خود با خود می داند و از اين را پنجره ای به روی درک مکانيزم وحی و الهام می گشايد. گويی در تلقی وحی تلاطمی و جوششی در شخصيت پيامبر رخ می دهد و خود برتر پيامبر با خود فروتر او سخن می گويد و البته همه اينها به اذن الله و به عين الله صورت می گيرد که او همه جا حاضر و به همه چيز محيط است".
به نظر سروش ، متافيزيک بعد و فراق متکای نظريه ای است که قرآن را کلام خدا می داند، ولی متافيزيک قرب و وصال متکای نظريه ای است که قرآن را کلام محمد می داند. در اولی ، خدای متشخص انسانوار جدای از عالم ، خطيب است و پيامبر بلند گو، اما در دومی خدای فراشخصی عين جهان و پيامبر است و سخن گفتن خدا معنايی جز اين ندارد "که پيامبر سخن بگويد و سخنش سخن خدا شمرده شود... خدايی که بحر وجود خود را در کوزه کوچک شخصيتی به نام محمد بن عبد الله(ص) می ريزد و لذا همه چيز يکسره محمدی می شود". اين کلمات ياد آور نظريه وحدت وجود عرفای مسلمان است. خدای برهان صديقين ملاصدرا هم خدای غير متشخصی است که غير از او چيزی وجود ندارد. سروش می نويسد:
"اگر من گفته ام در پديده وحی "درون و برون پيامبر" تفاوتی ندارند از اين روست. خدايی که موحدان راستين می شناسند، در برون و درون پيامبر به يک اندازه حاضر است و چه فرقی می کند که بگوئيم وحی خدا از بيرون به او می رسد يا از درون و جبرئيل از برون فرا می رسد يا از درون؟ مگر خدا بيرون پيامبر است و مگر پيامبر دور از خداست؟ نمی دانم چرا قرب حق با عبد و اندکاک ممکن در واجب فراموش شده و تصوير سلطان و پيک و رعيت به جای آنها نشسته است".
۴- آيا اين نوع سخنان، که بازسازی سخنان و مدعيات عرفا و فلاسفه ی مسلمان است و در مقابل خدا شناسی فقيهان و متکلمين قرار می گيرد، دين ستيزانه و ارتدادآميز است. دو سنت تاريخی ستبر در برابر يکديگر قرار گرفته اند: يکی سنت فقيهان و متکلمين وديگری سنت عرفا و فلاسفه.در اولی خدا سلطان جهان است، اما در دومی عين جهان و تمام هستی است.با اولی می توان رابطه ای شخصی برقرار کرد، اما در دومی هيچ تمايزی ميان شخص و خدا وجود ندارد و شخص خود را از احديت غير متشخص غير قابل تميز می بيند.
به فرض آنکه تکفير در دنيای جديد(دوران مدرن) معنا و کارکرد داشته باشد و حافظ ديانت باشد. تکفير کار فقيه است، نه روشنفکر. حادثه ای تاريخی و عبرت آموز را يادآور می شوم تا روشنفکری ای که جامه فقاهت بر تن می کند را به کار آيد.
در عصر مشروطه افراد بسياری به دليل اقدامات تقی زاده به دوتن از مراجع تقليد، آيت الله شيخ عبدالله مازندرانی و محمد کاظم خراسانی، نامه نوشته و خواهان حکم تکفير او شدند. آن دو تن طی حکمی صريحاً بر"ضديت مسلک سيد حسن تقی زاده ... با اسلاميت مملکت و قوانين شريعت مقدسه" انگشت می نهند و می نويسند "لذا از عضويت مجلس مقدس ملی ... خارج و قانوناً و شرعاً منعزل است ". علاوه ی بر اخراج از مجلس، خواهان تبعيد وی می شوند:"و تبعيدش از مملکت ايران فوراً لازم و اندک مسامحه و تهاون حرام و دشمنی با صاحب شريعت(ع)" است. پس از ترور سيد عبدالله بهبهانی و متهم شدن تقی زاده به دست داشتن در قتل بهبهانی، عده ای با پخش حکم آيات ياد شده، آن را حکم "تکفير" جلوه دادند. تقی زاده در دست داشتن در دو قتل سياسی ، يا اطلاع داشتن از مقدمات اين قتل ها، متهم بود و است. در حالی که تقی زاده هنوز در تبريز بود و ايران را ترک نکرده بود، فضای سياسی پس از ترور بهبهانی کاملاً به زيان وی بود، حاجی محمد علی بادامچی و حاجی ميرزا ابوالحسن انگجی از آيت الله شيخ عبدالله مازندرانی و محمد کاظم خراسانی استفتا می کنند که آيا حکمی که درباره ی تقی زاده صادر کرده ايد، حکم به تکفير بوده است؟ ان دو پاسخ می دهند که حکم آنها حکم تکفير نبوده است. آيت الله خراسانی تصريح می کند که :"نسبت تکفير بی اصل است. فقط حکم به عدم جواز مداخله در امور نوعيه ی مملکت و عدم لياقت عضويت مجلس محترم ملی و لزوم خروجش بوده، لاغير". مازندرانی هم می نويسد حکم او حکم تکفير نبوده است بلکه حکم"به فساد مسلک سياسی و منافات مسلکش با اسلاميت مملکت" بوده است، "اين هم نه مطلبی بود که به گفتن يا نوشتن يکی دو نفر باشد، بلکه اشخاصی که ... به ماها نوشتند از اعضای صحيحه مجلس و غير هم کسانی هستند که ملت خواهی ... و مسلمانی آنها قطعی ...[و] مسلم است... خلافهای صادر از او [تقی زاده] کاشف از فساد مسلک است و همه با سند [است] و اساس دارد. قطعاً و محققاً اصل انجمن سری طهران را يا خودش منعقد کرده يا رکن عمده است".
در دوران مشروطه ، برخی از روشنفکران لائيک و لامذهب معتقد بودند در مبارزه ی سياسی بايد از نفوذ روحانيت در ميان توده های مردم ،برای رسيدن به مقصود ،استفاده کرد.، پس از صدور حکم تحريم تنباکو و موفقيت اين حکم، ميرزاآقاخان کرمانی و ميرزا ملکم خان طی نامه ای به ميرزای شيرازی از او خواستند که به پيروزی ای که در لغو امتياز تنباکو نصيب او و ملت شده است، قانع نشود و "امور را تا نقطه ی آخر اصلاح" کند، يعنی به کار سلطنت ناصرالدين شاه خاتمه دهد. در اين نامه از او خواستند که:"دستگاه ظلم و معاونت ظلم و اطاعت ظالم را ... تکفير نمايند" و در توجيه اين امر نوشتند که " احيای دين و دولت اسلام موقوف يک فتوای ربانی است"[۱۰]. روشنفکر لامذهب برای مبارزه با استبداد می خواست از ابزار تکفير استفاده کند. ملکم در توضيحی راجع به نخستين فعاليتهايش برای شاعر و سياح انگليسی ، ويلفرد بلانت، اقرار می کند که تنها می خواسته است بر اصلاحات مادی خود جامه ای بپوشاند که برای مردم قابل فهم و پذيرش باشد، و آن جامه ی مذهب بود[۱۱]. شايد اسفاده ی از حربه ی تکفير عليه استبداد را بتوان به نحوی توجيه کرد، اما استفاده ی از حربه ی تکفير عليه خرد ورزی آزادانه به هيچ وجه توجيه شدنی نيست.
جلال آل احمد يکی از روشنفکران بنام و تأثير گذار دهه ی چهل و پنجاه است. نگاه او به روحانيت و شريعت، مشابه نگاه ملکم متأخر است. آل احمد هم در مبارزه با شاه به روحانيت محتاج بود.از روشنفکران به شدت تمام انتقاد می کرد و روحانيت را تنها اميد در برابر غرب زدگی قلمداد می کرد.جلال آل احمد می گفت روحانيت " آخرين سنگر دفاع در مقابل غرب زدگی " است و " گوهر گرانبهايی " برای مبارزه با ظالمان و فاسقان در اختيار دارد[۱۲]. وحدت با روحانيت را تنها راه مبارزه با استبداد و استعمار قلمداد می کرد.می گفت:" همه ی حکام زمان به اعتقاد شيعه غاصبند و به اين ترتيب شيعه هيچ الزامی يا اجباری در اطاعت از حکومت ندارد...روحانيت تشيع ، امر حکومت و دخالت در سياست را امری دور از صلاحيت ذاتی خود نمی داند"[۱۳]. همه چيز را به مبارزه سياسی فرو می کاست و در وقت مقتضی فتوای تکفيرهم صادر می کرد. می نويسد:"حوزه ی عرفان و تصوف در سراسر تاريخ اسلامی ايران تا اوايل صفويه ، حوزه ی ارتداد و روشنفکری است... همه ی عرفا و صوفيان بزرگ نوعی چون و چرا کنندگان بوده اند در قبال سلطه ی تحجر فقهای قشری، و سرنسپارندگان بوده اند به مراجع قدرت شرع، اما در مقابل مراجع قدرت عرف، اغلب ايشان ساکت بوده اند، و فوراً بپرسيم که آيا روشنفکران معاصر همان راه عرفا را نمی روند؟...سراسر اسرار التوحيد، در عين حال که کوچکترين معارضه ای با حکومتها ندارد، پر است از اشارات زندقه آميز شخص بوسعيد ابی الخير در تسهيل و امهال مذهبی و...آيا چنين نمی نمايد که عرفای بزرگ ايرانی از طرفی اولين فراموش کنندگان قدرت حکومتها يند يا رضايت دهندگان به آن"[۱۴].
اينکه تقی زاده متهم به ترور يک مجتهد و يکی از مهمترين رهبران مشروطه بوده ، باز هم مراجع تقليد حاضر نمی شوند حکم به تکفير او دهند.اين نحوه ی واکنش مراجعی است که اگر حکم تکفير صادر کنند، به وظيفه ی فقهی خود عمل کرده اند. اما مگر روشنفکر هم فقيه است که حکم ارتداد و کفر صادر می کند؟ سروش مسلمانی است که برمبنای سنت عرفانی- فلسفی مسلمين سخن می گويد.اين سنت ابن عربی، حلاج، مولوی و صدرالمتألهين و... را در انبان دارد. امروز ديگر فقيهان هم نمی توانند به تکفير اينان حکم دهند، چه رسد به روشنفکران. آيا در تاريخ روشنفکری ايران هيچ روشنفکری عليه روشنفکر ديگری چنين احکامی صادر کرده است:
بدنبال انتشار گفت و گوی عبدالکريم سروش درباره "کلام محمد" ، بهاالدين خرمشاهی طی مقاله ای زير عنوان " پاسخی به قرآن ستيزان" ، نوشت که سروش دو عقيده ی ضروری اسلامی، يعنی "حقانيت و وحيانيت قرآن کريم و به همراه آن نبوت پيامبراسلام"، را انکار کرده است. به گفته ی وی ، سروش " اساس و اصول اعتقادی اسلامی...را خدشه دار ساخته" است. تأويل سروش "حقانيت و وحيانيت کل قرآن را به نحوی غير مجاز... انکار می کند". خرمشاهی تا آنجا پيش می رود که سروش را به قرآن نشناسی ، ارتداد ، بی ايمانی و بی علمی متهم می کند :" اين گروه اندک شمار تجددگرايان قرآن نشناس و خارق اجماع ، حتی به قيمت آلوده شدن به ارتداد(برگشت/خارج شدن از اسلام)اين تأويلات بنيان کن را که مشکل افزاست نه مشکل گشا، برهم بافته اند... شما (تجددگرايان) نه علم داريد ، نه ايمان(يعنی ايمان بر وفق ارتدکسی اسلامی)". از سوی ديگر، مجيد مجيدی هم طی سخنانی اعلام کرد:"انديشه ورزان دنيا طلب شاعر و نادانش می خوانند و چون جاهليت پيشين قرآن را "اساطير الاولين" می دانند... انزجار خود را از آنچه به اصطلاح روشنفکر گفته است اعلام می کنم و از همه ی آنان که در مقابل اين جفای بی نظير سکوت کرده اند ، گله مندم...اگر آن روز که روشنفکران مذهبی عصمت و علم غيب ائمه را زير سئوال بردند و نفی کردند يا مسلمات تاريخی چون غدير و شهادت حضرت زهرا(س) را افسانه خواندند يا مانند همين قلم منحرف زيارت جامعه کبيره را "مرامنامه شيعه غالی" برشمردند سکوت نمی کرديم، امروز جسارت را به مرحله پيامبر و قرآن نمی رساندند تا علناً پيامبر را فردی عامی و همسنگ افراد جاهلی بدانند و قرآن ، کلام الهی را، محصول بشری بخوانند... کسی که ادعای مولوی شناسی می کند و برای او بيش از معصومان ارج و اعتبار قائل است، بداند که به حکم مرادش کافر است".
ارتداد و تکفير جز مهمی از سنت فقهی بوده است. اما اينک با اين خطر روبرو هستيم که سنت روشنفکری ما نيز با تکفير و ارتداد پيوند يابد و "روشنفکری فقيهانه" پا به عرصه ی هستی بگذارد. ايران به اندازه ی کافی فقيه برای تکفير در اختيار دارد، مشکل ما کمبود "روشنفکر حوزه عمومی" است تا با آرای نو، گفت و گوی انتقادی مستدل، ارائه ی مدل های بديل و رقيب، يک قلمرو عمومی رها از سلطه ی ايدئولوژی و دولت و سرمايه پديد آورد. اگر نگران حفظ دين هستيم، بايد بدانيم که صاحب اين دين وعده داده است که دينش را برای هميشه حفظ خواهد کرد. اما اگر نگران ايمان ديندارانيم و بر اين باوريم که آدميان می توانند با سخنان و اعمال خود باعث زوال دينداری دينداران شوند، منصفانه از خود بپرسيم در ايران امروز سخنان و اعمال چه کسانی باعث دين گريزی و دين ستيزی شده است؟ سخنان نوانديشانی چون عبدالکريم سروش ، محمد مجتهد شبستری و مصطفی ملکيان که قرائتی اخلاقی- معنوی- عرفانی از دين ارائه می کنند؟ يا سخنان و اعمال آنان که قرائتی فاشيستی- توتاليتر از دين ارائه می کنند[۱۵]؟ سخن را با کلام عميق محی الدين عربی پايان می برم:
" بدان که رعايت شفقت بر بندگان خدا سزاوارتر است از غيرت در راه خدا. داوود می خواست که بيت المقدس را بسازد.آن را چند بار ساخت و هر بار ويران شد. به خداوند شکايت کرد . خداوند به او وحی نمود که خانه ی من به دست کسی که خونريزی کرده برپا نمی شود. داوود در جواب گفت مگر خون ريزی ما در راه تو نبود؟ خداوند فرمود بلی،ولی مگر آنان بندگان من نبودند؟ ... غرض از اين حکايت اين است که بايد عالم انسان را پاس داشت و برپا داشتنش بهتر از ويران کردن آن است"[۱۶].

اکبر گنجی
۲۲ اسفند ۸۶- کانادا (واترلو)

ــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ
پاورقی ها:
۱-ممکن است گفته شود عقلانيت به معنای نشان دادن صدق اعتقاد به نحوی که جميع عقلا را قانع نمايد، محال است و نمی توان صدق يک نظام اعتقادات دينی را چنان معلوم کرد که همه ی عقلا قانع شوند. در اين صورت "اثبات" ،"وابسته به شخص" خواهد شد، يعنی يک استدلال ممکن است به نظر شخصی امری را کاملاً اثبات کند، اما همان استدلال نتواند برای ديگری چيزی را اثبات کند. قائلين به عقلانيت انتقادی وعده نمی دهند که بتوانند صحت يک رأی خاص و کذب ساير آرا را قاطعانه اثبات کنند.اينان هيچ تضمين عقلی محرزی مبنی بر صحت ديدگاه خود در اختيار ندارند. بر همين مبنا، قائلين به عقلانيت انتقادی به شدت خود را محتاج ديدگاههای رقيب و طرفدارانشان می دانند.
عقلانيت حداکثری پيش فرض سنت فلسفی مسلمين است. دين خود را دين حق خواندن و ديگر اديان را ناحق يا ناکامل خواندن، متکی بر عقلانيت حداکثری است. اگر پيروان اين سنت به عقلانيت حداکثری باور دارند، بايد دلائلی برای صدق باور به خدا، سخن گفتن خدا با يک شخص خاص و غيره ارائه کنند که جميع عقلا را قانع کند. اما اگر چنين دلائلی وجود ندارد، که ندارد، پس جا برای نظريه های رقيب گشوده خواهد شد. يک نظريه قرآن را کلام خدا می داند، ولی نظريه ديگر، قرآن را کلام محمد(ص) می داند. طرفداران هر يک از اين نظريات بايد دلائل خود را عرضه بدارند، ولی در عين حال بايد متوجه باشند که نزاع به هيچ وجه فيصله نخواهد يافت. برای اينکه استدلالی وجود ندارد که جميع عقلا را قانع سازد.
بحث حاضر در چارچوب سنت مسلمانها صورت می گيرد. برخی از نوانديشان دينی پديده ی وحی را در چارچوب آرای الوين پلنتنجا و ويليام آلستون بازسازی کرده اند(رجوع شود به رساله دين شناخت آرش نراقی، طرح نو، که در آن وی وحی را نوعی تجربه ادراکی می داند که واجد وجهی تفسيری و عاطفی نيز هست. او در بازسازی اين نظريه از آرای آلستون، جان هيک و ردولف آتو بهره برده است).پلنتينجا "خدا وجود دارد" را جزو اعتقادات پايه می داند و معتقد است دينداران لازم نيست برای موجه کردن آن حجت يا برهانی اقامه کنند. برمبنای نظريه او ، هرکسی می تواند اعتقادات خود را اعتقادی واقعاً پايه به شمار آورد. آلستون هم تجربه ی خداوند را ادراک خداوند می داند و ساختار اين ادراک را بر الگوی ساختار ادراک حسی بازسازی می کند. اگر خدا با شخص خاصی سخن گفته باشد، اين نظريه مدلی برای فهم اين پديده در اختيار ما می گذارد.اما از اين مدل بر نمی آيد که خدا حتماً با شخص خاصی سخن گفته است. کما اينکه آلستون نگفته است که خدا با پيامبر اسلام سخن گفته است.
۲- علامه طباطبايی، الميزان، جلد ۱۰، صص ۲۲۵-۲۲۴.
۳-علامه طباطبايی، الميزان،جلد ۸، ص ۱۹۸.
۴- علامه طباطبايی، الميزان، جلد ۱۶، ص ۳۵۶..
۵- سيوطی، الاتقان فی علوم القرآن، ج ۴، ص ۲۶۴.
۶-بهاالدين خرمشاهی، قرآن و بازتاب فرهنگ زمانه، مجله بينات، شماره ۵، ۱۳۷۴، ص۹۱
۷-پيشين، ص ۹۵
۸-پيشين، ص۹۵
۹-پيشين
۱۰-متن نامه به شرح زير است:
حجت الاسلام، ملاذالمسلمين، نايب الائمه المعصومين آقای ميرزا محمد حسن شيرازی سلمه الله تعالی
ما عموم اهل ايران که مهجور از وطن عزيز، در مملک عثمانی متفرق هستيم...]معتقديم که]بحکم هر قانون شرعی و عقلی بر ذمه ی علمای دين واجب است که بلاتأخير يک مجلس کبرای ملی ترتيب بدهند و موافق اصول شرع مقدس، حقوق ملت و شرايط بقای دولت را آنطوری که بايد مقرر و مستحکم بسازند... شکی نيست که علمای اسلام کاملاً قادر هستند که در ظرف چند روز اين دستگاه ظلم را در نظر عامه ی مسلمين بطوری مورد لعن و به نحوی محل نفرت عام بسازند که ديگر هيچ بی دين جرئت نکند نزديک چنان دستگاه منفور برود. از برای علماء عصر چه افتخاری بالاتر از اين که بدون خيچ خونريزی، فقط به قوت کلام حق، اين دولت اسلام را از چنگ اين جانوران ملت خور، خلاص و آئين عدل الهی را مجدداً اسباب سعادت امم روی زمين بسازند.... از همت ايشان توقع ما فقط اين است که از بالای منابر اسلام، دستگاه ظلم و معاونت و اطاعت ظلم را جهراً و صراحتاً لعن و تکفير نمايند. انهدام بنيان ظلم و شکست جميع زنجيره های اسارت و احیأ دين و دولت اسلام، موقوف به اين يک فتوای ربانی است. پس ای قبله ی امم. ای ملاذ مسلمين. ای محيی ملت، ای آفتاب آسمان شريعت، در اعلام اين فتوای عدل الهی چه تأمل داريد؟... روح اسلام منتظر ندای چنان فتوای حياتبخش و ما عموم آدميان ايران به ايمان پاک و به قوت باطن اسلام، مهيای اجرای هر امر آن عرش انوار هدايت، هستيم"(قانون، شماره بيستم، صص ۱و۲و۳).
۱۱- بايد توجه داشت که ملکم متأخر(دوران قانون) با ملکم متقدم(ملکم جوان) تفاوت های بسيار دارد. ملکم متأخر تئوريسن حکومت فقهی است. می نويسد:" کدام احمق گفته است که ما بايد برويم همه رسومات و عادات خارجه را اخذ نمائيم. حرف جميع ارباب ترقی اين است که احکام دين ما همان اصول ترقی است که کل انبیأ متفقاً به دنيا اعلام فرموده اند و ديگران اسباب اين همه قدرت خود ساخته اند"(روزنامه قانون ، به کوشش هما ناطق، امير کبير)."در دنيا هيچ نظم و حکمتی نمی بينم که مبادی آن يا در قرآن يا در اقوال ائمه يا در آن دريای معرفت اسلام که ما احاديث می گوئيم و حدود و وسعت آن خارج از تصور شماست به طور صريح معين نشده باشد"(قانون، شماره ۳۶،صص۴-۳). "ساير دول قانون اعظم خود را از اصول اسلام اخذ کرده اند"(قانون، شماره ۵، ص۲)."آن قوانين و آن اصولی که خدا و پيغمبر و حکما به علمای اسلام ياد داده اند، همه را خيلی صحيح و کافی می دانيم"(قانون، شماره۶،ص۱)."اسلام يعنی مجمع قوانين الهی و آدميت يعنی اجرای آن قوانين"(قانون، شماره ۱۰)."آرزوی ما فقط اين است که روسای دين و فضلا جمع بشوند و قوانين شريعت خدا را به تدابير شايسته مجرا بدارند"(شماره ۷، ص ۲)."سبب همه اين مصائب ايران از عدم اجرای قوانين شريعت خدا است و استخلاص اين ملک ممکن نخواهد بود مگر با اجرای احکام الهی... پرسيديم که احکام شريعت خدا را از کدام خزانه ی غيب بخواهيم و اجرای آن احکام را به کرامت چه تدبير در اين ملک مقرر نمائيم؟ به يک زبان الهام نشان اين طور فرمودند: اکمل تدابير و منبع جميع فيوض هستی در خرانه ی شريعت اسلام است. ترقی بنی آدم در هر نقطه عالم که ظهور بکند، لامحاله از پرتو معرفت اسلام است"(شماره ۹، ص۱)."در هر ولايتی که هستيد مجتهد شهر يا امام محله را امين خود قرار بدهيد"(شماره ۱۱، صص۲و۴)."رئيس روحانی ملت بايد بالاتر از شاه باشد...چرا بايد امام شرعی امت خدا، فايق بر جميع امرای عرفی نباشد"(شماره بيست و نهم، ص۳). "موافق دين ما کل معرف عالم در قرآن مجيد جمع است. اگر مسلمان هستيد بايد لامحاله محکوم علم علمای اسلام باشيد... فضلای ملت جمع می شوند و موافق يک قانون شرعی از ميان اولیأ اسلام، اعلم و افضل و اعدل را رئيس قرار می دهند"(شماره بيست و نهم، صص۴-۳).ملکم در پی ايجاد دولت شرعی به رياست مجتهدين بود و می گفت"امام شرعی امت" بايد بالاتر از هر شاه و "فائق بر جميع امرأ عرفی" باشد. اگر تمام اين نوشته ها را دوز و کلک و استفاده ابزاری برای رسيدن به مقصد بدانيم، با آخرين مصاحبه ی او با يک نشريه انگليسی زبان در سال ۱۸۹۶ چه بايد کرد که در آنجا به صراحت می گويد:"ما پذيرای تنظيمات و اصلاحات غربی و تمدن مسيحی نيستيم. همه چيز بايد اسلامی باشد". رجوع شود به:
H. R. Haweis: Talk With A Persian Stateman. The Contempoary Review. No.367.July 1896.P.76.
۱۲- جلال آل احمد، غرب زدگی،نشر جامه دران، صص ۶۲-۶۱.
۱۳- جلال آل احمد، در خدمت و خيانت روشنفکران، ص۲۷۱.
۱۴-جلال آل احمد، در خدمت و خيانت روشنفکران،۱۷۳-۱۷۱.
۱۵-آرای نوانديشان دينی را طی مقاله ی بلندی گزارش و نقد کرده ام.اين مقاله بزودی منتشر خواهد شد.
۱۶-محی الدين عربی، فصوص الحکم،فص هجدهم، فص حکمت نفسيه در کلمات يونسيه ، تصحيح ابوالعلاء عفيفی، ص ۱۶۷.

+ نوشته شده توسط سجادی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 4:28 |
 
بساط تكفير

احمد زيدآبادي

 

 

 

بساط تكفير در ايران بار ديگر در حال پهن شدن است. اين خود، گواه روشني از ظهور انحطاطي تازه است، ‏انحطاطي در همه ابعاد.‏

در تاريخ اسلام هر گاه كه قلمرو مسلمانان رونق و شوكتي داشته‌ بحث‌هاي درون ديني و برون ديني هم آزاد ‏بوده و تحمل مي‌شده است و هر زمان، فقر و فلاكت و بي‌ثباتي بروز مي‌كرده، تنگ نظري و خشكه مقدسي ‏رواج مي‌يافته و با حربه تكفير راه بر هر نوع بحث آزاد در حوزه مسائل ديني مي‌بسته است.‏

چند سال پيش در يكي از مساجد قم با دوستي برنامه‌اي به مناسبت 27 آذر داشتم، نوشته‌اي از يكي از مستمعان ‏كم تحمل رسيد كه: شهر مقدس قم جاي منافقين نيست! در پاسخ گفتم علاقه‌اي به ماندن در اين شهر ندارم كه نه ‏آبش گواراست و نه هوايش دلپذير، اگر مهلتي دهيد به سرعت برق اينجا را ترك خواهم كرد، اما به ياد داشته ‏باشيد كه حدود سيصد سال پيش نيز كساني مانند شما عرصه را بر ملا صدرا چنان تنگ كردند كه اين شهر را ‏به خود واگذاشت و برفت، اما نتيجه اين سختگيري و بي تحملي و تنگ نظري چه شد؟ دولت صفوي رو به ‏انحطاط رفت، اصفهان پايتخت با شكوه آنان در برابر محاصره محمود افغان تاب نياورد و سقوط كرد و سپس ‏شاه سلطان حسين تاج از سر خويش برگرفت و بر سر محمود نهاد....‏

توضيح دادم كه در اين مثال قصد مقايسه خود با ملاصدرا را ندارم، اما چه ملاصدراها كه در طول اين سال‌ها ‏امكاني براي حضور علني در قم نداشته‌اند و تني چند هم كه براي ايراد سخن و نظري حضور يافته‌اند، طعم ‏تلخ آن را چشيده‌اند.‏

در عين حال، تكفير اگر هم روزگاري داراي ضوابط پيچيده و دشواري بود و در حوزه مسئوليت فقيهان ‏بلندپايه قرار داشت، در جامعه امروز ايران نه فقط بي ضابطه و سهل شده كه گويي در قلمرو اختيار هر ‏مدعي ناخوانده متني هم در آمده است.‏

باعث خجالت است كه گردانندگان هر نشريه حكومتي در هر سطحي از دانش و بي‌‌دانشي، به صرف اينكه ‏مجيزگوي اصحاب قدرت اند، خود را مفسر دين هم مي‌دانند و با خود اجازه مي‌دهند كه شب و روز ديانت اهل ‏فقه و فرهنگ و خرد را در ترازوي خيال خود وزن كنند و فتواي دينداري و بي ديني فرهيختگان را صادر ‏كنند.‏

گمان ندارم هيچگاه در طول تاريخ، دين و موازين آن تا بدين حد بازيچه بازي‌هاي كودكانه مجيزگويان قدرت ‏قرار گرفته باشد كه صاحب هر نشريه‌اي خود را مجاز به داوري در باره اصول اعتقادي مردمان بداند.‏
جالب آنكه در اين ميان يك كارگردان فيلم‌هاي سينمايي نيز خود را به وسط معركه‌اي انداخته است كه از آن ‏بوي تكفير آقاي عبدالكريم سروش، يكي از نمايندگان برجسته نوانديشي ديني در عصر معاصر، به مشام ‏مي‌رسد.‏

آقاي دكتر سروش اخيرا بحثي را در باره رابطه پيامبر اسلام و قرآن به اجمال مطرح كرده است كه پيش از ‏آن نيز ديگر متفكران اسلامي از آن بحثي به ميان آورده‌اند.‏

من در اينجا قصد داوري در باره كلام آقاي دكتر سروش را ندارم، اما اينقدر مي‌دانم كه قضاوت در باره كلام ‏ايشان از موضع يك متخصص دين در صلاحيت يك كارگردان فيلم‌هاي سينمايي مانند آقاي مجيد مجيدي نيست ‏كه بخواهد بانگ شبه تكفير و تفسيق برآورد.‏

البته آقاي مجيدي به نظر من كارگردان به نسبت برجسته‌اي است، اما اين چه مجوزي براي اظهار نظر او ‏عليه آقاي سروش آن هم از موضع يك عالم ديني صادر مي‌كند؟

مسلما حق اهل دين و معرفت است كه با حفظ آداب و موازين بحث، به محاجه با آقاي سروش برخيزند و پاسخ ‏او را هم بشنوند، اما برافراشتن پرچم تكفير آن هم از سوي افراد ناآشنا به اين مباحث، در اين ميان چه محلي ‏از اعراب دارد؟

به ياد دارم در زماني كه سردبير روزنامه آزاد بودم، روزي به قم رفتم و با برخي از مراجع گفتگويي داشتم. ‏يكي از دوستان اهل علم در قم گفت: جاي صفحه انديشه در اين روزنامه خالي است، اگر راه بياندازيد ما ‏مي‌توانيم در اين موضوع كمكتان كنيم.‏

گفتم: اتفاقا جايش اصلا خالي نيست چرا كه ورود به انديشه‌هاي ديني و عرضه آنها به افكار عمومي در اين ‏روزگار جز مايه دردسر نيست، زيرا اگر در حوزه‌هاي سياسي غلط تايپي يا لغزس كلامي يا اظهار نظر شاز ‏صورت گيرد، اتهام و مجازاتش روشن است، اما اگر در حوزه مسائل ديني چيزي به مذاق آقايان خوش نيايد، ‏حكمش تكفير و مجازاتش هم اعدام است، پس چرا ما چنين ريسكي كنيم؟

وقتي كه حوزه دين اين همه پرخطر باشد، طبيعي است كه اهل فهم و دانش از تفقه و تفكر در آن بيمناك شوند ‏و اين عرصه جولانگاه ظاهرگرايان و خشك مغزاني شود كه رواج خرافات به اسم دين، كمترين زيان آن ‏است.‏

اگر با دكتر سروش و امثال او كه خطر ورود به اين عرصه را به جان خريده‌اند، مدارا نشود، بدانيد كه آنان ‏به آخرين نسل مدافع دين از موضع روشنفكري تبديل خواهند شد و اين يعني نفي بلد كردن ملاصدراها و ‏پيامدهاي مصيبت بار پس از آن.‏

+ نوشته شده توسط سجادی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 4:25 |
 
در دفاع از عبدالکریم سروش و سخنی با تکفیر کنندگان

رشيد اسماعيلي

 

 

 

«فیلسوف هرگز کشیشی را نکشته است اما دست کشیش به خون فیلسوفان بی شماری آلوده است»
دیدرو


تکفیر فکر و نظر در این سرزمین نه حرف دیروز و امروز که حکایتی است دیرینه سال. حکایت «عین القضات» و «ملاصدرا» بسیار گفته اند و کم هم نشنیده ایم، این حکایت اما مختص به این سرزمین نبوده است؛ از بامدادن طلوع تعقل ، تکفیر، حربه ای بوده است به دست جزم اندیشان و زور مداران تا هر فکر مضر به حال تداوم سلطه ی نامشروع شان بر نفوس و روانهای آدمیان را در نطفه خفه کنند، که جام شوکران سقراط ،خود بهترین شاهد این مدعاست.


این داستانها اما اکنون از بخش عمده ای از جهان ما رخت بر بسته ، در هر جای این کره ی خاکی که انسان بر صدر نشسته و حقوقش ارج نهاده می شود هیچ انسانی به جرم فکر و عقیده اش به چوب مجازات گرفتار نمی آید، در این جهان اما حکایت ما طرفه حکایتی است که بنا به ادعا، یکصد سال است در میانه ی جدال سنت و تجددیم و در یکصد سالگی این جدال «چوب تکفیر» نه از آستین «فقه» که از اردوی «سینما گران و نویسندگان» بر فرق روشنفکری دیگر کوبیده می شود و تو از خود می پرسی چگونه آنها که خود خواه نا خواه بخشی از نخبگان فکری و فرهنگی این سرزمین محسوب می شوند به تکفیر مردی رضا می دهند و مبادرت می کنند که خود از جنس فکر و اندیشه است؟

دلم می سوزد نه برای عبدالکریم سروش که بیشتر برای بهاءالدین خرمشاهی و مجید مجیدی که روزی نه در دادگاه که در پیشگاه وجدان عمومی، باید پاسخگوی این موضع خویش در همصدایی با بنیادگرایان دینی برای تکفیر یک روشنفکر باشند. چگونه سازنده ی «رنگ خدا» توانست یک روشنفکر را تکفیر کند؟ مجید مجیدی که وجدان خود را به این سادگی زیر پا گذاشت پاسخ بغض معصومانه ی« کودک نابینای رنگ خدا» را چگونه خواهد داد؟ به راستی چه شد که نویسنده ی خردمند «حافظ نامه» و مترجم توانای «درد جاودانگی» و «علم و دین» به خود اجازه داد اینگونه خرد ستیزانه بر تنور تکفیر یک روشنفکر بدمد؟ آن سابقه ی رفاقت که با سروش داشت به کنار آن عهد مودتش با عقل و آزادی چه شد؟

چه شد که چوب تکفیر بر کوزه ی آزادی زد و آبروی عقل به چوب حراج تعصب فروخت، که عقلانیت را اگر یک دوست چون او باشد به دشمن چه حاجت است؟ دردناک تر اینکه خرمشاهی که خود در زمره ی بزرگان است برای تکفیر بزرگی دیگر به جمله ای از «میگل د اونامونو» استناد می کند در مذمت کسانی که «برای قطع تب، ريشه حيات انسان را قطع می‌کنند». به راستی چه کسی برای قطع تب ریشه ی حیات آدمیان را نشانه گرفته است، سروش که نظریه ای دین شناسانه – ولو نا صواب- ارائه کرده یا او که در سرزمین تقدیس خشونت ،برای مقابه با یک فکر چماق تکفیر بر می افرازد و آتش ارتداد می افروزد؟مگر سرچشمه ی انسان چیزی جز همین بشر گوشت و خون و پوست دار است؟ مگر چیزی جز تعقل و احساس همین بشر است؟


عجبا که مدارای «جعفر سبحانی» که هم «مجتهد» است و هم «آیت الله» و در نتیجه صالح تر برای حکم به تکفیر دادن در مواجهه با «فکر سروش» به مراتب بیشتر بود از آن کارگردان و آن ادیب، که سبحانی کلمه را با کلمه پاسخ داد و تکفیر خویش زمینه ساز قتل اندیشمند نکرد.


به راستی اگر فردای روزی غیرت جاهلی بجنبد و سروش از دم تیغ گذراند خرمشاهی و مجیدی باز بر این منهج نا راست کردار و گمراه کننده ی تکفیر پای خواهند فشرد؟ علی الخصوص حال که گویا بزرگی از بزرگان قم نیز با جماعت تکفیر گر همراه شده و سروش را بدتر از سلمان رشدی دانسته و مسلمانان به «ادای تکلیف» فرا خوانده است.کدام تکلیف؟ حریم اسلام آیا اینگونه پاسداری می شود؟

به کلیسا نگاه کنید ؛ هنوز که هنوز است تاوان آنچه با گالیله کرده است را پس می دهد. هر مسیحی معتقد هنوز از آنچه کلیسا با اهل علم و فلسفه و هنر کرد شرمسار و سرافکنده است. آنها که امروز به خیال دفاع از مسلمانی به تکفیر روی می آورند، فردا جز شرمساری و سرافکندگی برای مسلمانان باقی نخواهند گذاشت. به راستی آن «پشمینه پوشان تندخو» چه خدمتی در حق مسلمانان و مسلمانی کرده اند که اکنون خود را داعیه دار همه چیز می دانند؟


در این ماجرا اما آنچه قلب را می فشرد نه فریاد های« اعدام باید گردد» چند طلبه ی جوان و متعصب در قم بلکه همان چوب تکفیری است که امثال خرمشاهی و مجیدی در مقابله با سروش برافراشته اند.
باری؛امروز دفاع از سروش بر ما واجب است نه به واسطه ی خدمات فکریش که شاید دست کم برای برخی –درست یا غلط- محل تردید باشد، بلکه برای حفاظت از حریم اندیشه و تفلسف که اگر این بدعت تکفیر روشنفکر به وسیله ی سینماگر و ادیب باب شود نه از« تاک نشان خواهد ماند و نه از تاک نشان». نباید گذاشت تکفیر سروش زمینه ساز بسته شدن اندک دریچه های موجود اندیشه ورزی شود و این وظیفه ایست نه فقط بر عهده ی دوستداران سروش که منتقدانش نیز به رسم روشنفکری در این میدان باید میانداری کنند.


عبدالکریم سروش خوب یا بد، بخواهیم یا نخواهیم اگر نگوییم مطرح ترین لا اقل یکی از مطرح ترین متفکرین ایرانی طی سه دهه ی اخیر محسوب می شود، پارادایم سروش امکانات نویی را در اختیار بخشی از جامعه ی مذهبی ایران قرار داد تا آسان تر از قید سنت رها شود و دل در گروی ارزشهای دنیای مدرن ببندد . او برای بسیاری از مومنان پلی بوده است برای« گذار».هنوز اقدام شجاعانه ی سروش در نقد قرائت فاشیستی از دین آن هم در اواخر سالهای سیاه دهه ی 60 از خاطره ها پاک نشده است، سروش البته که معصوم نیست خود نیز چنین ادعایی ندارد و کدام یک از ما در زندگیمان خطا نکرده ایم؟ با این حال نقش برجسته ی او در پیشبرد اندیشه ی مدارا بر هیچ انسان منصفی پوشیده نیست.


او مسلمان است اما کوشیده تا مسلمانیش مانعی در برابر مدرن بودنش نباشد، چگونه می توان کوششها و تقلاهای فکری او طی دو دهه ی اخیر برای فراهم آوردن لوازم معرفت شناختی و مبانی اپیستمولوژیک لازم جهت سازگار کردن دین با دنیای جدید را نادیده گرفت و فارغ از همه ی این حرفها چگونه می توان در برابر این موج سهمگین تکفیر و تبلیغ علیه یک متفکر سکوت کرد و بر این جفایی که بر اهل اندیشه می رود چشم پوشید؟ تاریخ گناه این سکوت را بر ما نخواهد بخشید همانگونه که گناه آن موضع گیریهای خجالت آور امثال مجیدی و خرمشاهی را نادیده نتواند گرفت.

+ نوشته شده توسط سجادی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 4:24 |
 
وحی و مكاشفه عرفانی!

 

 

مصطفی حسینی‌طباطبایی

 

 

 

 

در خلال پاسخ دكتر سروش به نخستین پرسش، وی علاوه بر شاعران از «عارفان» نیز یاد كرده‌است و در میان مصاحبه هم گوید كه: «عارفان نیز عمدتا معتقدند كه تجربه آنها از جنس تجربه‌های پیامبران است»! بنابراین جا دارد كه توسن تحقیق را چند گامی بدین‌سو بگردانیم و ببینیم در این وادی به چه دستاوردی نائل می‌شویم.
به‌طور خلاصه لازم است بدانیم كه مكاشفه عرفانی، حالتی روحی و درونی است كه پس از ریاضت‌های ممتد برای سالك طریقت، رخ می‌نماید. در این مقام، سالك می‌كوشد تا با «مشتهیات نفسانی» خود مخالفت ورزد و آنها را كاملا مهار كند یعنی طریق «مجاهدت» را در پیش می‌گیرد. پس از پیمودن این راه، سالك به «مراقبه» می‌نشیند و ذهن را از هر تعلق و اندیشه‌ای پاك و خالی می‌سازد تا «واردات قلبی» یا دریافت‌های باطنی خود را به عین‌الیقین، مشاهده كند (كه این مقام شهود است). به نظر عارفان، سالك طریقت تنها از این راه (نه از راه‌های علمی و تأملات فلسفی) می‌تواند از چهره حقیقت پرده‌‌بردارد و رازهای پنهان هستی را كشف كند. عارفان گویند: الكشفُ طورٌ وراءَ طورِ العقل! و از این‌رو به تحقیر نیروی عقلانی و دلایل برهانی می‌پردازند چنانكه ابن‌عربی، عارف مشهور، طی نامه‌ای به متكلم و مفسر پرآوازه اشعری یعنی فخرالدین رازی می‌نویسد:
«... و مِنَ المَحالِ عَلَی‌الواقِفِ بمَرتبه العقلِ و الفكرِ أن یسْكنَ أوْ یسْتَریحَ ولاسِیما فی معرفه‌اللهِ تعالی فمالَك یا أخی، تَبْقی فی هذهِ الوَرْطَه و لا تَدْخُلُ طریقَ الریاضاتِ و المكاشفاتِ و المجاهداتِ و الخَلَوات... ؟»
یعنی: «از امور ناشدنی آن است كه چون كسی در مرتبه خردورزی و اندیشیدن قرار گرفت، دل و جانش راحت و آرام گیرد به‌ویژه در امر شناسایی خدای تعالی. پس ‌ای‌برادرِ من، چرا در این راه ترسناك مانده‌ای و در طریق ریاضت و مكاشفه و مجاهده و خلوت، گام نمی‌نهی؟!»
در اینجا پرسش مهمی پیش می‌آید كه گیرم ما برای پرهیز از خطا دست از خردورزی برداشتیم و پای استدلالیان را چوبین پنداشتیم! و به مكاشفه روی آوردیم، ولی آیا در مقام مكاشفه، خطا رخ نمی‌دهد و جای لغزش نیست؟! عارفان خود پذیرفته‌اند كه در مكاشفات خطاها و لغزش‌های فراوان پیش می‌آید و از سوی دیگر چون مكاشفه امری خصوصی و شخصی است هر كس می‌پندارد كه مشاهده وی درست بوده و دیگری به خطا در‌افتاده ‌است! و اختلاف بالا می‌گیرد و مشكل حل نمی‌شود. عبدالرحمن‌بن‌خلدون، مورخ نامدار و جامعه‌شناس مشهور اسلامی، در كتاب «شفاءُ السائل لتهذیبِ المسائل» در همین‌باره می‌نویسد:
«إن قوما من المتصوفَه المتأخرینَ عَنَوْا بعلومِ المكاشَفَه و عَكفُوا عَلَی الكلامِ فیها و صَیروها من قبیلِ العلومِ و الاصْطِلاحاتِ و سَلَكوا فیها تَعلیما خاصا وَ رَتبوا الموجوداتِ علی ماانْكشَفَ لهم ترتیبا خاصا یدعونَ فیها الوِجْدانَ و المشاهَدَه و رُبَما زَعَمَ بَعْضُهم فی ذلك غیرَ ما زَعَمَهُ الآخَرونَ فَتَعَددَتِ المذاهِبُ و اخْتَلفَ النحَلُ و الأهْواءُ و تباینَتِ الطُرُقُ و المَسالِك...!»
یعنی: «گروهی از متأخرانِ صوفیه به علوم مكاشفه توجه كردند و سخن را بدانها اختصاص دادند و علوم مزبور را در ردیف دانش‌های دیگر با اصطلاحات معین در آوردند و آموزش ویژه‌ای درباره آنها پیش گرفتند و موجودات عالم را چنانكه برای آنان كشف شده‌بود، به ترتیب خاصی منظم داشتند و در این امور ادعای دریافت‌های باطنی و مشاهدات روحی می‌كردند و بسا با پندار دیگر صوفیان در این زمینه مخالفت كردند. در نتیجه، مذاهب و فرقه‌های گوناگون پدید آمد و راه‌ها و مسلك‌های متباین به ظهور رسید...! »
بنابراین، طریق عارفان نیز - به دلیل تناقض‌گویی‌های ایشان - دور از خطا و منزه از لغزش نیست و حتی در اساسی‌ترین مباحث الهیات میان آنان نزاع‌های سخت وجود دارد چنانكه علاء‌الدوله سمنانی (عارف نامدار قرن هفتم و هشتم) در موضوع «وحدت وجود» به تندی بر ابن‌عربی می‌تازد و او را به هذیان‌گویی! متهم می‌سازد و در پاسخ عبدالرزاق كاشانی (كه از ابن‌عربی جانبداری می‌كرد) می‌نویسد: «... ‌ای‌عزیز در وقت خوشِ خود، بر وفق اشارت، كتاب فتوحات را محشی می‌‌كردم، بدین تسبیح رسیدم كه گفته‌است: سُبحانَ مَنْ أظْهَرَ الأشیاءَ و هو عَینُها. نوشتم كه إن اللهَ لا یسْتَحْیی عَنِ الحق، ایها الشیخُ لو سَمِعْتَ من أحَدٍ أنه یقولُ: فَضْلَه الشیخِ عینُ وجودِ الشیخِ لا تُسامِحُهُ إلیه بَلْ تَغْضِبُ علیهِ فكیفَ یسوغُ بعاقلٍ أن ینْسِبَ إلَی اللهِ هذا الهَذْیان؟... »
می‌گوید:«چون دیدم ابن‌عربی نوشته است منزه خدایی كه اشیا را آشكار فرمود و خود، عین همه اشیاست! در حاشیه كتابش نوشتم كه خدا از سخن حق شرم ندارد (پس ما هم نباید شرمنده باشیم) ‌ای‌شیخ اگر از كسی بشنوی كه گوید: فضله شیخ، عین وجود اوست! وی را نمی‌بخشی، بلكه بر او خشم می‌گیری، پس چگونه بر خردمند رواست كه این هذیان را به خداوند نسبت دهد؟!... ».
مخالفت برخی از عرفا با آنچه ابن‌عربی در «فََص موسوی» از كتاب «فُصوص‌الحِكم» گفته كه فرعون، پاك و مطهر از دنیا رفت (فَقَبَضَهُ طاهرا مُطَهرا) یا آنچه در «فص شُعیبی» آورده كه: قلب عارف‌بالله از رحمت خدا وسیع‌تر است (قلب العارفِ باللهِ من رحمه اللهِ و هو أوْسَعُ منها) به‌طوری كه عارف مشهور، نورالدین عبدالرحمن اسفراینی، كتاب فصوص را پاره كرد! و دفاعیات و تمجیدی كه برخی از عرفا، همچون سهل تستری و ابوالحسین نوری و حسین بن منصور حلاج از ابلیس كرده‌اند! و همگی ادعای كشف و شهود داشتنــد! و مخالفت سخت جُنید بغدادی با حلاج و امثال اینها همه نشــــان می‌دهند كه مكاشفــات عارفان، خطاپذیر و متناقض است و درخور اعتمــاد و اعتبار نیست و نمی‌توان وحی الهی را با كشف صوفی هم‌ریشه شمرد. به علاوه بنا بر تصریح عرفا اگر اهل كشف و شهود از «خلوت» به‌در آیند و به امور اجتماعی و سیاسی روی آورند و گرفتار خلق شوند، آثار خلوت‌نشینی به تدریج از ایشان رخت بر‌می‌بندد و مكاشفات آنان متوقف می‌شود، در حالی كه وحی قرآنی مدت 23 سال بر قلب و روح پیامبر(ص) ریزش می‌كرد با آنكه حضرتش پس از بعثت، روز و شب به امور خلق مشغول بود و با مخالفان پیكارها می‌كرد و به امور خانوادگی و اداره همسرانش عنایت تمام داشت و احوال او با «صوفیان خلوت‌نشین» از آسمان تا زمین متفاوت بود، پس وحی الهی را با مكاشفه عرفانی نتوان قیاس كرد. آری، سر تفاوت آن دو از اینجاست كه مكاشفه، تجربه‌ای بشری به‌شمار می‌آید كه در آن، آدمی به‌سوی خدا می‌رود تا حقایق الهی را كشف و درك كند. آدمی هم در معرض خطا و اشتباه است كه گفته‌اند: (الإنسان محل السهوِ و النسیان). ولی در وحی ربانی، عنایت خداوندی به سوی آدمی می‌آید و باب معرفت خود را به روی او می‌گشاید و رضا و سخط خویش را بدو می‌نمایاند و بینَهُما بونٌ عظیم و حجابٌ ضخیم، آری:
میان ماه من تا ماه گردون / تفاوت از زمین تا آسمان است!
از این‌رو ارباب معرفت گفته‌اند كه كشف تا بر كتاب خدا عرضه نشود و صحت آن تأیید نشود، اعتبار ندارد. حارث محاسبی عارف مشهور نوشته ‌است: كل أمرٍ لاحَ لَك ضَوْءُهُ بِمنهاجِ الحق، فاعْرِضْهُ عَلَی الكتابِ و السنه. یعنی: «هر امری كه در طریقت حق، نور خود را بر تو آشكار كرد، آن را بر كتاب خدا و سنت رسول عرضه كن». و این نیست مگر به دلیل «عصمت وحی» یعنی وحی از سرچشمه‌ای بالاتر از تجربه بشری آب می‌خورد.

+ نوشته شده توسط سجادی در دوشنبه دوازدهم فروردین 1387 و ساعت 4:23 |


Powered By
BLOGFA.COM